|
خلاصه تاريخ هنر هنر يونان شيوه هندسي و دوره کهن (نقاشي روي ظروف سفالي ■ نقاشي روي ظروف سفالي آمفورا (تصوير 124) يا کوزه بلند دو دسته براي شراب يا روغن، که به حدود سده دهم پيش از ميلاد تعلق دارد، نخستين مراحل شکل گيري سبکي را که سبک هندسي ناميده مي شود، به ما نشان مي هد. اين کوزه با آنکه عناصري از روشهاي تزييني سبک ما بعد ميسني پيشين را به عاريت گرفته است، ساختي تميزتر و وقت گير تر دارد. همزمان با تکامل سبک هندسي، تيره ي مينوسي شکلهاي داراي خطوط خميده، تدريجاً جايش را به شکلهاي راست خطي با نوارها يا رديفهاي فشرده بر هم مي دهد که بيشترين بخش سطح ظرف را اشغال کرده است. 124 – آمفورا ، كهن ترين كوزه دو دسته طرح هندسي، گورستان ديپولون، سده دهم ق م. بلندي تقريباً 42 سانتي متر، موزه كراميكوس ، آتن. 125 – گلدان ديپولون (كوزه دو دسته به شيوه هندسي) سده هشتم ق . م بلندي تقريباً 138 سانتي متر. موزه ملي ، آتن. پيکره انسان از نو در طرح تزييني متعلق به دوره اوجگيري سبک هندسي، مخصوصاً در گلدان ديپولون (تصوير 125) که به سده هشتم پيش از ميلاد تعلق دارد و نامش را از محل کشف خود يعني گورستان ديپولون آتن گرفته است، ظاهر مي شود. اين پيکره ها چندان تفاوتي با شکلهاي نمادين ندارند و از شکلهاي سه گوشه دراز و کوتاهي ساخته شده اند که با ويژگيهاي دقيق، منظم و هندسي شکلهاي ميان نوارها يا حاشيه بنديها جور در مي آيند. پيکره هاي بي نهايت انتزاعي در دو نقطه مجاور دسته هاي گلدان به صف آورده شده اند و طرح کلي نقشهاي گلدان نيز از پايين به بالا در آن سمت سير مي کند و در سطح گلدان هر قدر رو به بالا مي رويم بر پهناي نوارها افزوده مي شود. 126 – كوزه مخلوط كن ديپولون به شيوه هندسي ، گورستان ديپولون سده هشتم ق م بلندي تقريباً 102 سانتي متر . موزه هنري متروپوليتين، نيويورك 127 – كور كردن پولوفموس و گورگونها (كوزه دو دسته به شيوه آيتكايي پيشين) الئوسيس، حدد 675 – 650 ق م. بلندي تقريباً140 سانتي متر. موزه الئوسيس نوع ديگري از کوزه ها و گلدانهاي يوناني که مخلوط کن ناميده مي شد، در مقايسه با آمفورا، بدنه اي بزرگتر و دهانه اي گشادتر داشت. در مخلوط کني که از گورستان ديپولون به دست آمده (تصوير 126) و احتمالاً همزمان با گلدان ديپولون (تصوير 125) يا کمي پس از آن ساخته شده است، اندک افتي در ظرافتکاري به چشم مي خورد؛ زيرا تزيين هندسي در درجه دوم اهميت قرار داده شده است. پيکره ها، حکايت از يک تشييع جنازه دارند و گردونه ها را جنگاوراني سپر به دست اشغال کرده اند، به شيوه مفهومي، دو چرخ هر گردونه نشان داده شده اند، اسبها دقيقاً از هم متمايز گرديده اند و تعداد پاهايشان درست است. جنگاوران در پشت سپرهاي خود، که از ديد روبرو نشان داده شده اند، ايستاده اند. تعداد پيکره ها در مقايسه با گلداني که در تصوير 125 ديديم به طرز چشمگيري افزايش پيدا کرده است و نشان مي دهد که هنرمند از کشف دوباره يک موضوع – پيکره آدمي – که تا بيش از 400 سال اثري از آن در تزيين سفالينه هاي سرزمين اصلي يونان به چشم نمي خورد، سخت در شگفت شده است. دوره هندسي جاي خود را به مرحله «شيوه خاور مابي» دوره کهن داد: اين دوره گسترش پردامنه بازرگاني و مستعمرات يونانيها ايشان را به تمدنهاي باستاني خاور زمين نزديک تر کرد. پيامد اين روابط جديد، ظهور پياپي جانوران و هيولاهاي مرکب متعلق به خاور زمين در سطح گلدانهاي يوناني بود، با اين مضامين در هنر بين النهرين و مصر آشنا شديم: شير، ابوالهول، شير بالدار و آدم تنه اسبي (مينوتور) از لحاظ سبک شناسي، کوزه اي که از شهر الئوسيس (تصوير 127) به دست آمده و نمونه معرف شيوه خاورمابي است، حکايت از گسستي کامل و ريشه اي با شيوه منظم هندسي دارد. تزيين پيکري، بخش عمده سطح اين ظرف را اشغال مي کند، ترتيب نمايش موضوعها سست و تقريباً از هم گسسته است و شکلها غالباً با خطوط قوسي نمايانده شده اند. به طوري که بيننده گمان مي کند هنرمند مي خواسته است کُتِ تنگِ شيوه هندسي را به عنوان مانعي ناجور که سر راه علاقه اي تازه – بازنمايي صحنه هاي از داستانها و برخي از افسانه هاي هومري – قرار گرفته است دور بيندازد. در کوزه دو دسته (تصوير 127) که پولوفموس غول يک چشم به دست اوليس کور مي شود، پيکره انسان – مشابه پيکره هاي دوره شيوه هندسي، ولي به مراتب پرتر، گردتر و فعالتر – اين بار بزرگترين بخشهاي سطح ظرف را اشغال مي کند و تزيين به بخشهاي کوچکتري در روي گردن، خميدگي بالا و قاعده آن عقب رانده مي شود. مضامين و موضوعات هومري در دوره رونق شيوه هندسي به صورت حماسه هاي بزرگ گردآوري شدند؛ شيوه خاورمآبي، سرآغاز درهم آميزي آنها و کسب محبوبيت همگاني براي شان در يونان است. تجسم تصويري حماسه ها تا چندين سده بعد نيز در سطوح گلدانها ديده خواهد شد، شايد چنين به نظر برسد که اين نخستين بازتاب بزرگ انسان و کردارهايش، در حماسه يوناني، آغازگر کار بزرگ شبيه سازي از او در هنر بوده باشد. در دوره شيوه هاي هندسي و کهن، در سراسر منطقه اژه، چندين مرکز سفال سازي تشکيل شدند. اين مراکز به دو گروه بزرگ تقسيم شده اند – مراکز سرزمين اصلي يونان و مراکز يونان شرقي (مناطق واقع در شرق سرزمين اصلي) در سرزمين اصلي، مهمترين مراکز عبارت بودند از آتن در آتيکا و کورنت در پلوپونز، و آتن پس از سال 550 پيش از ميلاد به مراکز اصلي سفال سازي و بزرگترين صادر کننده ظروف سفالي در حوضه درياي مديترانه تبديل شد. در بررسي فشرده کنوني، دامنه بحث را به ظروف سفالي آتني محدود خواهيم ساخت. ج ب الف تصوير 128 و ه د 128 – شكلهاي ظروف سفالي يوناني : الف) هيدريا ( از واژه اي يوناني به معني «آب») تنگي با سه دسته، دو تا براي از جا بلند كردن و يكي براي حمل كردن ؛ ب) لكيتوس ، روغنداني با گردن باريك براي آرام ريختن روغن، كه مخصوصاً در مراسم تدفين به كار مي آمد ؛ ج) كريتر يا مخلوط كن ( از واژه اي يوناني به معني «مخلوط كردن» ) ، جامي براي مخلوط كردن شراب و آب كه مشروب عادي يونانيان بود ؛ د) آمفورا ( به معني «حمل كردن از دو طرف» با اشاره به دو دسته اين گلدان) ظرفي براي ذخيره مواد غذايي (شراب ، ذرت، روغن، عسل) ، با دهانه اي گشاد و مناسب يك ملافه، و غالباً مجهز به يك روكش ؛ ه) كوليكس (از واژه اي يوناني به معني «غلتاندن» با اشاره به چرخيدن اين ظرف بر روي چرخ سفالگري) ، شكل اصلي آبخوري دو دسته ؛ و) اوئنوخوس (از واژه اي يوناني به معني «شراب ريختن») ، تنگ شرابخوري، كه لبه اش به شكل يك شبدر سه پر تا شده تا ريختن را آسان گرداند. تعداد شکلهاي گلدانها يا ظروف سفالي آتيکايي به شش يا هفت مي رسيد و هريک چهار يا پنج نوع داشتند. شکلهاي مزبور زاييده موارد استفاده اي بود که از اين ظروف به عمل مي آمد (تصوير 128). گلدان فرانسوا (تصوير 129) که به نام کاشفش ناميده شده و احتمالاً ظريف ترين نمونه موجود از يک مخلوط کن متعلق به دوره کهن است، با دسته هاي توماري و شکل فوق العاده نيرومندش، در يک گورستان اتروسک پيدا شد. (ما به علت علاقه شديد و حريصانه اتروسکها به گردآوري سفالينه هاي يوناني، مديون ايشانيم زيرا بسياري از سالم ترين ظروف مزبور از گورهاي اتروسکها به دست آمده اند). اين ظرف مخصوصاً اهميت دارد، نه فقط به دليل بالا بودن کيفيتش بلکه به اين دليل که هم امضاي سفالگر («ارگوتيموس اپويسن») بر آن نقش بسته هم تصويرگر («کليتياس اگرافسن»). سفالينه هاي امضا شده، نخستين بار در اوايل سده هفتم ظاهر مي شوند و حکايت از آن دارند که سازندگان آنها به حرفه خويش مي باليده اند و هنرشان دست کم به اندازه هنر پيکرتراش يا تصويرگر ديوار، اعتبار و حيثيت داشته است. 129 – گلدان فرانسوا ( مخلوط كن سياه نقش آتيكايي)، كيوسي، حدود 575 ق م. بلندي تقريباً 65 سانتي متر. موزه باستان شناسي، فلورانس. 130 – اكسكياس ، ديونوس در كشتي، داخل يك آبخوري دو دسته سياه نقش آتيكايي، وولچي، حدود 550- 525 ق م. قطر 30 سانتي متر، موزه دولتي آثار باستاني مونيخ. گلدان فرانسوا با بيش از 200 پيکره در چندين رديف به گرد گلدان تزيين شده است. پيکره هاي مزبور که نمايشي از کل پرستيدنيهاي يونان هستند، يکي از نخستين جلوه هاي تصويري شکلها و شخصيتهاي يونان هستند، يکي از نخستين جلوه هاي تصويري شکلها و شخصيتهاي دين يوناني را در معرض ديد ما قرار مي دهند: موضوع، عروسي پلئوس در معيت خدايان است. علاوه بر صحنه خدايان و پلئوس – پدر اخيلس – صحنه هايي از شکار گراز کالودون و مراسم تدفين پاترو کلوس نيز ديده مي شوند. روي پايه گلدان، گزارش مصوري از يک نبرد بي امان ميان درناها و کوتوله ها داده شده و شعاعهاي نور بر فراز آن، به طرز ماهرانه و ظريفي سطح برآمده اين مخلوط کن را بزرگتر جلوه گر مي سازند. اين صحنه هاي زنده، با دقت زايد الوصفي در شش رديف با پهناهاي متفاوت گنجانده شده اند، پهن ترين رديف، نزديک گردن ظرف قرار گرفته و نشانه اي است از بازگشت به انضباط و رسميت شيوه هندسي پس از شيوه سست و از هم گسسته خاورمآبي متعلق به سفالينه پيدا شده از الئوسيس ( تصوير 127). گلدان فرانسوا به شکل ابتدايي اسلوب معروف به نقش سياه يا سياهگون تزيين شده است، که کامل ترين و عالي ترين شکل آن را مي توان در کوليکس (آبخوري دو دسته) ساخت سفالگر و تصويرگري به نام اکسکياس (تصوير 130) مشاهده کرد. پيکره هاي سياهگون به صورت سايه هاي نيمرخ نما بر زمينه روشن، طبيعي و سرخگون سفال نقش بسته اند. خطوط ظريف با استفاده از ابزاري نوک تيز در سايه هاي نيمرخ نما نقر شده اند و رنگ قرمز طبيعي سفال را عيان کرده اند. اشاراتي با رنگهاي سفيد و ارغواني، مخصوصاً روي ظرف پيشين، جلوه ديگري به تزيين غالباً تک رنگي آنها مي دهند. با آنکه از اين گونه يادآوري است که سياهي روي اين ظروف يوناني نه در اثر استفاده از رنگ سياه ايجاد شده نه لعاب، بلکه با استفاده از روکش يا خاک الک شده بسيار نرم دانه اي که با خاک رس همرنگ است ايجاد مي شود. در روش سه مرحله اي مورد استفاده يونانيان براي پختن سفال، مرحله نخست (اکسيداسيون) رنگ ظرف و روکش مزبور را قرمز مي کند، در مرحله دوم (احيا) از ورود اکسيژن به درون کوره جلوگيري مي شود و بدين ترتيب ظرف و روکش، هر دو سياه مي شوند، در مرحله نهايي (اکسيداسيون مجدد) ماده خشن تر سفال از نو اکسيژن جذب مي کند و مجدداً قرمز مي شود ولي روکش ظريفتر و سيليکا دار قرمز نمي شود و به رنگ سياه مي ماند. سفالگران يونان پس از آزمايشهاي طولاني توانستند نوعي «لعاب» مخمل گونه به رنگ کهرباي سياه بسازند. از رنگهاي تزييني سفيد و ارغواني به شيوه اي صرفه جويانه استفاده مي کردند و اين باعث مي شد که پيکره ها با تضاد شديدتري در زمينه سرخگون خود توجه بيننده را جلب کنند. اين تسلط و مهار کردن عالي شکل، چارچوب مناسبي براي انبوه جزييات ناتوراليستي فراهم مي آورد، که برخي شان سراپا زندگي دارند. آبخوري دو دسته اکسكياس با تصويري از ديونوسوس که روي کشتي در کنار هديه هايش براي بشريت به پشت لم داده و به همراه دولفينهاي بازيگوش به نرمي در آب پيش مي رود و در حالي که دکل کشتي اش را يک درخت شاد انگور در خود پيچانده، سرآغاز سنت نوآورانه تماشايي تري است: سنتي که خبر از آغاز يک انقلاب در هنر جهان مي دهد. اکسکياس در طراحي بادبان اين کشتي، از هيچ گونه نماد سنتي و قراردادي استفاده نکرده است که به معني «بادبان» «خوانده» شود بلکه بادبان را آن چنان که در واقعيت هست، يعني در حالي که باد بر پيکرش وزيده و شکم داده، مجسم ساخته است. در اينجا تصويري از عمل باد را مي بينيم، بادي که به عنوان يک نيروي طبيعي به صورت ملموس نمايانده شده است و اين به احتمال قوي نتيجه آگاهي جديدي است که تصوير نسبت به حضور فيزيکي طبيعت پيدا کرده است. اين آگاهي، همه جا گير شد، در نظر پردازيهاي ايونيها درباره ترکيب فيزيکي جهان و شعر سرشار از واقعيت هومر نيز هست: «اما بيدرنگ بادي از ساحل وزيدن گرفت که ما را خوش آمد – بادي بادبان پر کن ... دماغه کشتي به درون آب کشيده شد ... بادبانها ترق ترق کنان باز شدند ...». با آنکه در آثار هومر خدايان همچنان گردانندگان عناصر طبيعت هستند، آنکه متوجه عوارض اين عناصر مي شود، آنکه زوزه بادهاي پرتوان را مي شنود، بوي نامطبوع را استشمام، طنابهاي سفت کشيده را لمس و باران خيس کننده را حس مي کند انسان است. او تجربه آدمي از جهان و خود جهان را تدريجاً به زبان فيزيکي درک مي کند. يک چنين تحول ژرفي در آگاهي انسان از رابطه اش با طبيعت و نتيجتاً از رابطه اش با طبيعت خودش، الزاماً در هنر احساس خواهد شد. هنر يوناني، از زمان آفريده شدن بادبان اکسکياس به بعد، نشان خواهد داد که بر دامنه ادراکش از طبيعت فيزيکي به گونه اي که حس بينايي آدمي تشخيص مي دهد، بسي افزوده شده است.مهارت و ظريفکاري اکسکياس، يک مسأله دشوار ترکيب بندي را تا حد نزديک به کمال، حل مي کند، کشتي را چگونه در قاب مدورش بگنجاند. بخشي از راه حل و خوشه هاي آويزان انگور و بخشي ديگر دلفينهاي معکوس قلاب مانندي است که به نظر مي رسد عناصر ترکيب بندي تصوير را به دور قابش بخيه کرده اند. 131 - آندوكيدس نقاش، هركول و آپولون در تلاش براي به چنگ با آنچه آوردن سه پايه، جزئي از كوزه دو دسته، حدود 350 ق.م .تصوير خطي سمت راست نسبت كل كوزه را باقي مانده مشخص مي سازد. بلندي بخش باقيمانده تقريبا 28 سانتي متر؛ بلندي كوزه تقريبا 58 سانتي متر در حدود سال 530 پيش از ميلاد اسلوب نقاشي جديدي ابداع شد که عکس شيوه نقش سياهگون بود. يعني زمينه را سياه مي کرد و پيکره ها را به رنگ قرمز نگه مي داشت. پيکره هاي انسانها و جانوران، ديگر به رنگ تيره و خاکي و موجوداتي بزرگ بر زمينه اي روشن نشان داده نمي شوند، بلکه مانند نور و هوا روشنند و درخشش شان در زمينه سياه بيننده را به خود جلب مي کند. در اين اسلوب جديد نقش سرخگون، نشان گذاريهاي اصلي درون ظرف را به صورت خطوط برجسته با استفاده از ابزار سرنگ مانندي که ماده سياه «لعاب» را به طور يکنواخت و صاف در سطح سفال مي ريخت، اجرا مي کردند. نشان گذاريهاي فرعي مانند موي سر، عضلات و گاهي حتي سايه را با «لعاب رقيق» (روکش رقيق شده با آب) که با يک قلم موي ظريف قابل استفاده بود، انجام مي دادند. اين سبک در مقايسه با سبک نقش سياهگون پيشين، آزادتر و روان تر است و به همين علت در مدت بيست سال توانست در بيشتر موارد جاي آن را بگيرد. هنرمند نيازي به بزرگتر کردن طرح محدود رنگهايش احساس نمي کرد زيرا قرمز براق مسي بر زمينه سياه مخملي، تأثيري در بيننده برجا مي گذاشت که سرشار از ظرافت بود. هنرمندي که غالباً افتخار ابداع اسلوب نقش سرخگون را بدو منسوب مي کنند آندوکيدس نقاش است؛ وي نامش را از اندوکيدس سفالگر گرفته است و بسياري از ظروف سفالين ساخت وي را نيز تزيين کرده است. آندوکيدس نقاش که گاهي شاگرد اکسکياس پنداشته مي شود، از شيوه هاي تصويري سود مي جويد که در سبک کار آن استاد کهن ريشه دارند. در کوزه دو دسته اي که پيکره هاي هرکول و آپولون را در حال تلاش براي به چنگ آوردن سه پايه مجسم کرده است ( تصوير 131)، او علاقه اش را به تزئينات غني پارچه اي به گونه اي که در کار استاد فرضي اش ديده شده است، بروز مي دهد. اثر او گرمي و گيرايي اثر اکسکياس را ندارد زيرا وي بيش از استادش در انديشه بهره گيري از امکانات اسلوب جديد خويش است و در اينجاست که ابتکار عمل به خرج مي دهد و به آزمايشگري با جلوه هاي بديع و گوناگون رنگ مي پردازد (رنگهاي ارغواني و سفيد را بسيار دوست مي داشت) و در اسلوبي که مستلزم استفاده از فن بس دشوار شيار اندازي است، طرحهاي تزييني تازه و بسيار ظريف مي آفريند. 132 – ائوفرونيوس، هركول آنتايوس را خفه مي كند، جزيي از ظرف سفالي ،چروتري، حدود 510- 500 ق م . تصوير خطي سمت راست نسبت كل ظرف را با آنچه باقي مانده نشان مي دهد. بلندي بخش باقيمانده تقريباً 30 سانتي متر؛ بلندي كل كوزه تقريباً 48 سانتي متر. در کوزه مخلوط کني که به دست ائو فرونيوس يکي از نيرومندترين نقاشان آفريننده نقش سرخگون در اواخر سده ششم پيش از ميلاد نقاشي شده است، هرکول را در حال خفه کردن آنتايوس غول مي بينيم (تصوير 132). ائوفرونيوس از جمله نخستين هنرمنداني بود که عمرش را جداً وقف مطالعه تشريحي اندامهاي بدن کرد و از اين لحاظ در روزگار خود مشهور شد. در اينجا او دو پيکره مذکر را در حالتي نشان مي دهد که سخت به هم پيچيده اند و گويي کُشتي مي گيرند، يکي از پهلو و ديگري از روبرو ديده مي شود. او به آزمايشهايي بنيادي مانند تلاش براي نشان دادن دو پاي در زير مانده آنتاپوس و سفيد نماياندن چهره وي به نشانه رنگ پريدگي لحظه پيش از مرگ، دست مي زند. مي کوشد اندامهاي کشيده و پرتوان هرکول و آنتايوس را به تصوير بکشاند و توجهي رنج آور به عضلات ايشان مي کند و با آنکه موفق نمي شود تصوير درستي از آنان بيافريند، تلاش وي براي به کار بستن دانش به دست آمده از راه مشاهده حرکت بدن، از همه مهم تر است. 133- ائوتوميدس ، شادي كنندگان ،جزيي از كوزه دو دستهف وولچي حدود 510 - 500 ق.م. تصوير خطي سمت راست نسبت كل ظرف را به آنچه باقي مانده نشان مي دهد. بلندي بخش باقيمانده تقريباً 30 سانتي متر . بلندي كل ظرف تقريبا 60 سانتي متر . ائوتوميدس معاصر و رقيب ائوفرونيوس و همچون او يک آزمايشگر بود. همچنان که از پيکره هاي شادي کنندگان در روي کوزه دو دسته (تصوير 133) آفريده وي برمي آيد، ائوتوميدس بيش از مطالعه تشريحي اندامهاي بدن به مسايل کوته نمايي با تجسم شکل بر سطح محدب و مقعر و نشان دادن آن از نمادهاي مختلف توجه دارد. رقصندگان نيمه شنگول، که با همه توانشان از اين حالت خويش لذت مي برند، موضوعي نسبتاً رايج در روي ظروف سفالي متعلق به دوره هاي کهن پسين و کلاسيک پيشين به شمار مي روند و معني هلني عنصر کميک را که همچون وزنه اي در برابر اشتياقش به هنر تراژيک در عرصه درام بود، روشن تر مي کنند. در اينجا ائوتوميدس فرصتي به دست آورده است و پيکره ها را با حرکتي غيررسمي با موفقيت بي مانندي در نشان دادن نماهاي سه چهارم پشت و روبرو مجسم کرده است. چرخش و پيچش پيکره ها نشان مي دهد که هنرمند تدريجاً مي خواهد آنها را همچون احجامي سه بعدي در نظر بگيرد که در فضايي عميقتر از سطح تخت و دو بعدي روي تصوير، تحرکي آزادانه تر دارند – و اين گسستي معني دار از سنت ماقبل يوناني است. خودآگاهي رشد يابنده يونانيان نه فقط از علاقه ايشان به نمايش پيکره هاي انسان بلکه از آگاهي ايشان بر وجود خودشان در مقام هنرمند نيز آشکارا ديده مي شود. آنها آثارشان را به نام خودشان امضا مي کنند و بر اين نيز آگاهند که به عنوان همکاران و رقيباني در يک حرفه به کارهايي تازه و انقلابي دست زده اند. ائوتوميدس با دست خط خودش روي اين کوزه دو دسته (تصوير 133) غرور ساده لوحانه اش را چنين به زبان مي آورد: «ائوفرونيوس هرگز اثري چون اين نيافريد». 134 – بروگوس نقاش، شادي كنندگان، جزيي از كوليكس (آبخوري دو دسته) وولچي، حدود 490 ق م. تصوير خطي سمت راست نسبت كل ظرف را به آنچه باقي مانده نشان مي دهد. پهناي بخش باقيمانده تقريباً 25 سانتي متر؛ پهناي كل ظرف تقريباً 38 سانتي متر ، موزه مارتين و واگنر دانشگاه وورتسبورگ. همچنان که ائوفرونيوس و ائوتوميدس نقاشاني انقلابي بودند، بروگوش نقاش (هنرمند ناشناخته اي که نام سفالگري که ظروفش را وي تزيين مي کرد به او داده شده است) در حدود سال 490 پيش از ميلاد، گامي بزرگ برمي دارد و از آنها نيز جلوتر مي رود. اين بار نيز موضوع شادي کنندگان با حالت و حرکت موج گونه رقصندگان، فرصتي براي آزمايشگري در اختيار هنرمند مي گذارد (تصوير 134). از 2500 سال پيش يعني ساخته شدن لوحه آرايش پادشاه نارمر در هيراکونپوليس (تصوير 65) تا اين زمان، پيکره هاي نقاشي شده و نقش برجسته، پاي سمت ناديدني را جلو گذاشته بودند تا گام برداشتن را نشان دهند – و اين بر روي هم، اگر بخواهيم پيکره نيم تنه را با نماي تمام رخ و کمتري کژ نمايي پيکره نشان دهيم، بهترين شيوه است. ائوتوميدس اين قاعده را شکسته بود و پاي مرئي پيکره را پيش آورده بود تا آن را با نماي سه چهارم از پشت نشان دهد (تصوير 133) ولي بروگوس نقاش، نخستين، بار، پيکره اي گام بردارنده را در حالي که پاي مرئي اش را جلو گذاشته و شانه اش را به طور مورب رو به بيننده برگردانده است، نشان مي دهد. (دو پيکره مياني را ببينيد) نتيجه، آفرينش نخستين حالت ايستايي متعادل در تاريخ نقاشي است. اين بار، پيکره در نظر نقاش، واحدي فعال است، نه مجموعه بر هم سوار شده اي از چند قطعه، مسأله مهندسي پيکره، تا بدان پايه حل شده است که بتوان آن را با حرکت متقاعد کننده اي شبيه سازي کرد. اين در وهله نخست ممکن است مسأله اي جزيي باشد، ولي يک جزء ظاهراً سطحي مي تواند مظهر تحولي دورانساز در مفهوم آن چيزي باشد که انسانها مشاهده مي کنند.
هنر آشوري خرده هنرها- نقش برجسته- مجسمه سازي- ساختمان- صفحهاي
از «سارداناپالوس» آشور، در پايان كار، از لحاظ هنر به پاية معلم خود، ميشد، هنرمندان و صنعتگران آشوري را تشويق ميكرد
تا براي اشراف و زنان اشراف، براي شاهان و كاخهاي شاهي، براي كاهنان و معابد،
جواهرات و زينتآلات گوناگون بسازند؛ فلزات را ذوب كنند و، چنانكه اثر آن بر روي
درهاي بزرگ بلاوات ديده ميشود، در شكل ساختن و تزيين ساختههاي
فلزي ماهر شوند؛ در ساختن اثاث خانه با چوبهاي قيمتي، و نشاندن سيم و زر و مفرغ و
سنگهاي گرانبها در آنها، پيشرفت قابل ملاحظهاي پيدا كنند. كوزهگري در ميان آن
قوم ترقي چنداني نداشت؛ اسبابهاي موسيقي را، مثل بسياري چيزهاي ديگر، از بابل براي
خود تهيه ميكردند؛ ولي نقاشي با رنگ آميخته با سفيدة تخممرغ، كه روي آن را لعاب شفافي ميدادند،
در واقع يكي از مختصات هنر آشوري به شمار ميرفت، و چون اين صنعت از آشور به پارس
انتقال يافت در آنجا به سرحد كمال رسيد. نقاشي در آشور، مانند ساير كشورهاي خاوري،
عنوان هنر فرعي داشت و در واقع بسته به هنرهاي ديگر بود. گفت كه صورتهاي
بشري در نقشهاي آشوري همه جا بد و خشن و متشابه با يكديگر است؛ گويي نمونة كاملي
وجود داشته و همه ناچار بودهاند كه نقشهاي خود را برگردة آن بسازند. در آن نقشها
سرها به يك شكل بزرگ، و سبيلها به يك اندازه، و شكلها به يك صورت درشت، و گردنها
برسان يكديگر در شانههاي مشابهي فرو رفته است. حتي خدايان نيز، با كمي تغيير،
همين شكل عمومي آشوري را دارند. گاهگاهي در ميان مورد ساختن نقش جانوران، به اندازة هنرمندان قديمآشور موفقيت پيدا كند. در نقشها، به صورت يكنواختي، صحنة جنگو شكار تكرار ميشود، ولي
چشم هرگز از ديدن نيرومندي و قوت حركات و استقامت خطوط خسته نميشود. گويي هنرمند، كه از ساختن صورت واقعي و شخصي كارفرمايان خود ممنوع بوده، همة هنرمندي و نبوغ خود
را در مجسم ساختن صورت حيوانات به كار انداخته است. در نقشهايي كه براي ما باقي مانده، صورت همهگونه جانور، از شير، اسب، خر، بز، سگ گوزن، پرندگان، و ملخها به
نظر ميرسد، و همة آنها در حالتهايي جز حالت سكون مجسم شدهاند؛ گاهي صورت جانوري
در حال جان كندن نقش شده، ولي در اين حالت نيز آن جانور نقش مركز و قسمت جاندار
هنر اصلي سازندة آن را نمايش ميدهد. از ميان نقش برجستههاي موجود، كه عنوان شاهكار هنري دارند، بايد از قطعههاي ذيل نام برده شود: اسب شاهانة سارگن دوم در
نقش خرساباد؛ ماده شير زخمخوردة كاخ سناخريب در نينوا؛ شير نر در حال احتضار، نقش
شده بر سنگ مرمر، كه از كاخ آسوربانيپال به دست آمده؛ منظرههاي شكار آسورنصيرپال
دوم و آسوربانيپال؛ ماده شير دراز كشيده؛ شير نر از دام گريخته؛ و قطعهاي كه بر
آن نقش دو شير نر و مادهاي است كه در ساية درختي آرميدهاند. اين نكته را بايد در
نظر داشت كه تجسم طبيعت، در نقش برجستههاي آشوري، اسلوب تصنعي و ناپخته دارد؛
صورتهاي سنگين و غيرظريف و خطوط محيطي ضخيم است، و در ستبري عضلات مبالغه شده؛ هيچ
كوششي براي ملاحظة نكات مربوط به مناظر و مرايا به كار نرفته است، جز اينكه اشياء
دور را در نيمة بالاي نقش، و با همان بزرگي اشياي نزديك كه در پايين نقش قرار داده
هنرمندان بابل خرده هنرها – موسيقي – نقاشي – مجسمهسازي – نقش برجسته – معماري داستان گيلگمش تقريباً نمونة منحصر به فردي است كه از
روي آن ميتوانيم دربارة ادبيات بابل قضاوت كنيم. ولي آنچه از خردههنرهاي بابلي
از تندباد حوادث مصون مانده و به ما رسيده نشان ميدهد كه، در آن مردم، اگر روح
ابداع هنري عميق وجود نداشته، لااقل، توجه به زيبايي بوده است. و فرو رفتن آنان در
امور بازرگاني و لذتهاي جسماني و علاقة به دين، كه براي جبران دنياداري حاصل ميشده،
چنان نبوده است كه از اين احساس توجه به جمال جلو گيرد. قطعههاي آجري، كه با دقت
و حوصله لعاب داده شده، سنگهاي صيقلي، آلات و ادوات خوش ساخت مفرغي و آهني و سيمين
و زرين، پارچههاي زربفت، قاليهاي نرم و پارچههاي خوشرنگ و فرشينههاي عالي،
ميزها و تختها و صندليهايي كه از آن زمان برجايمانده، اگر براي آن كافي نباشد كه
در عالم هنر ارزش و مقام بلندي براي تمدن بابلي اثبات كند، اين اندازه هست كه جمال
و رونقي به آن تمدن ببخشد. كارهاي زرگري و جواهر كاري از آن زمان فراوان به دست
آمده، ولي آن دقت فني اسبابهاي زينتي مصري قديم در آنها ديده نميشود؛ بيشتر به آن
دلخوش بودهاند كه هرچه فراوانتر فلز زرد را به كار برند و در معرض نمايش قرار
دهند، و هنرمندي را در آن ميدانستند كه تمام تنة يك پيكر را از طلا بسازند.
بابليان آلات موسيقي گوناگون، از قبيل ناي فلزي، سنتور، چنگ، ني مشكي، طبل، بوق،
ني، شيپور، زنگ (سنج)، و دايره داشتهاند و دستههاي موسيقي و آوازهخوانان، به
همراهي يكديگر يا تنها تنها، در معابد و كاخها و مجالس مهماني ثروتمندان به
نوازندگي و خوانندگي ميپرداختهاند. نقاشي در نزد بابليان نقشي فرعي داشت، و از آن براي
زينت كردن ديوارها و مجسمهها استفاده ميكردند و هرگز در بند آن نبودند كه آن را
هنر مستقلي قرار دهند. در ويرانههاي بابلي، آنگونه نقشهاي رنگين كه ديوار گورهاي
مصري را ميآراسته، يا آن نقشهاي ديواريي كه زينت كاخهاي كرتي بوده، ديده نميشود.
نيز، فن مجسمهسازي در ميان بابليان هيچ ترقي نكرده، و چنان به نظر ميرسد كه بر
اثر تبعيت از سنت سومري، كه به ميراث به ايشان رسيده و كاهنان سخت در نگاهداري آن
ميكوشيدند، مرگ اين هنر، پيش از آنكه كامل شده باشد، فرا رسيده است. همة پيكرها
چهرة مشابهي دارند: شاهان همه به يك هيئت درشتاندام و داراي عضلات نيرومند ساخته
شدهاند؛ هرچه اسير است چنان است كه گويي از يك قالب بيرون آمده. مجسمههايي كه از
بابل قديم بازمانده بسيار كم است؛ اين كمي هيچ دليل موجهي ندارد. وضع نقشهاي
برجسته بهتر است، ولي در اينجا نيز نقشها قالبي و مشابه با يكديگر و خام است و
هرگز به پاي نقشهاي روحدار و نيرومندي كه مصريان هزار سال پيش از آنان ميساختهاند
نميرسد؛ نقشهاي برجستة بابلي، در آنجا كه جانوران را در حالت سكون باشكوهي كه در
طبيعت دارند، يا در آنجا كه به واسطة قساوت آدميزاد حالت درندگي و افروختگي پيدا
كردهاند نمايش ميدهد، غالباً به سرحد كمال ميرسد. دربارة معماري بابلي اكنون نميتوان حكم كرد، چه
بندرت ميتوان، از ميان ويرانههاي آثاري كه بر جاي مانده، بنايي يافت كه بيش از
دو سه متر از سطح زمين بلند باشد؛ نيز هيچ گونه نقاشي يا حجاريي كه شكل كلي يك
معبد يا يك ساختمان را نمايش دهد از آن زمان برجاي نمانده است. خانهها را با خشت
و گل ميساختند، و تنها ثروتمندان خانة آجري داشتند. در خانههاي بابلي بندرت
پنجره وجود داشت؛ در خانهها غالباً رو به كوچههاي تنگ باز نميشد، بلكه به طرف
حياطي داخلي بود، و اين حياط پناهگاهي از آفتاب سوزان به شمار ميرفت. بنا بر
اخبار و روايات، خانههاي مردم طبقة اول اجتماع داراي سه يا چهار طبقه بوده است.
كف ساختمان معابد محاذي سقف خانههايي ساخته ميشد كه اين معابد بر زندگي ساكنان
آن خانهها نظارت و تسلط داشت. معبدها، به طور كلي، بناهاي مكعب شكل بزرگ آجريي
بود كه در وسط خود حياطي داشت، و بيشتر مجالس ديني در آن حياط تشكيل ميشد.
غالباً، در كنار معبد، برج بلندي به نام «زيگورات» (به معني جاي بلند) ميساختند،
و آن ساختمان چند طبقة مكعب شكلي بود كه هرچه بالاتر ميرفت،حجم مكعبهاي نمايندة
هر طبقه كوچكتر ميشد و، بر گرداگرد آن، پلكاني طبقات مختلف را به يكديگر اتصال ميداد.
اين «زيگوراتها»، كه عنوان ديني و پرستشي داشت و ضريح و آرامگاه خداي صاحب معبد به
شمار ميرفت، در عين حال، به منظورهاي نجومي نيز به كار ميرفت و از آنجا كاهنان
حركات ستارگان را، كه به عقيدة ايشان از همه چيز زندگي خبر ميداده، مشاهده و رصد
ميكردند. «زيگورات» بزرگ بورسيپا به نام «طبقات هفت فلك» ناميده ميشد، و هر طبقه
به يكي از سياراتي كه بابليان ميشناختند اختصاص داشت و آن را به رنگ خاصي رنگ
كرده بودند. طبقة تحتاني به رنگ سياه زحل بود؛ طبقة بالاي آن، به نمايندگي از
زهره، رنگ سفيد داشت؛ طبقة بالاتر، ارغواني رنگ، مخصوص مشتري بود؛ طبقة چهارم،
كبود رنگ، به عطارد اختصاص داشت؛ طبقة پنجم، با رنگ سرخ، نمايندة مريخ بود؛ طبقة
ششم، به رنگ نقره، و طبقة هفتم، به رنگ طلا، به ترتيب نمايندة ماه و خورشيد بودند.
اين افلاك و ستارگان، چون بترتيب از پايين برج شروع ميشد، هر كدام نمايندة يكي از
روزهاي متوالي هفته بود. در ساختمانهاي بابل، تا آنجا كه اطلاع داريم، ذوق
هنري به كار نميرفت، و خط مستقيم و ضخامت بنا اساس ساختماني را تشكيل ميداد. گاهگاه،
در ميان ويرانهها، آثار قوس يا سقف گنبديي ديده ميشود كه از سومريان به بابل
رسيده، و غيرماهرانه، بيآنكه بدانند سرنوشت اين طاقها و قوسها چه خواهد بود، از
آنها در بناهاي خود استفاده ميكردند. تنها تزييني كه در خارج و داخل خانه ميكردند
استفاده از آجرهاي لعابدار به رنگهاي زرد و آبي و سفيد و سرخ بود، كه گاهي از
آنها، بر روي ديوار، نقش جانور يا گياهي را بيرون ميآوردند. استعمال آجر لعابدار
تنها به منظور زيبايي نبود، بلكه به اين ترتيب ميخواستند ساختمانها را از گزند
آفتاب و باران نگاه دارند؛ اين هنر در قدمت به زمان نرمسين ميرسد و در بينالنهرين،
تا آنگاه كه به دست مسلمانان گشوده شد، باقي بود. به همين جهت است كه ساختن كاشي و
سفال لعابي به صورت هنر باستاني شخصي و خصوصي خاورميانه درآمده، گو اينكه سفالهاي
به دست آمده چندان جلب توجه نميكند. با وجود كمكي كه سفال لعابدار به هنر معماري
بابلي كرده، بايد گفت كه اين هنر، سنگين و خالي از ظرافت و زيبايي بود، و خود
موادي كه در ساختمان به كار ميرفت سبب آن ميشد كه اين فن نتواند از درجة متوسط
تجاوز كند. كارگران و غلامان گل رس را خمير ميكردند و با آن آجر و ملاط ميساختند.
سراسر مملكت را معابدي كه به اين ترتيب ساخته ميشد بسرعت فرا گرفت؛ هرگز براي
ساختن معابد احتياج به آن نبود كه، مانند مصر قديم يا اروپاي قرون وسطي، قرنها صرف
وقت شود، ولي اينگونه بناها تقريباً به همان سرعتي كه برپا ميشد فرو ميريخت و
ويران ميشد؛ پنجاه سال عدم توجه به آن ساختمانها كافي بود كه دوباره آنها را به
صورت خاك و گلي كه از آن ساخته شده بودند درآورد. خود ارزاني آجر، در واقع، سبب آن
بود كه نقشة ساختمانهاي بابلي بد و نامتناسب از كار درآيد؛ با چنين مصالحي بآساني
ميشد بناهاي عظيم برپا كرد، ولي مراعات زيبايي در آنها امكان نداشت. آجر با شكوه
و جلال مناسب نيست، در صورتي كه روح معماري و مهندسي همان شكوه و جلال است. شمس الله ساروقی22/11/86
معني زيبايي – هنر – مفهوم زيبايي در نزد ملل اوليه – رنگ
كردن بدن – آرايهها – خالكوبي – شكافتن پوست به قصد زينت – پوشاك – زينتآلات –
كوزهگري – نقاشي – مجسمهسازي – معماري – رقص – موسيقي – دين – آمادگيهاي اوليه
براي تمدن بعد
از آنكه پنجاه هزار سال از عمر هنر ميگذرد، هنوز مردم دربارة اصل و منشأ آن با
يكديگر مباحثه و مناقشه ميكنند؛ سخن در اين است كه آيا سرچشمة هنر غريزة بشري
است، يا از مصنوعات و مخلوقات انسان به شمار ميرود. جمال و زيبايي چيست؟ چرا ما
را مفتون ميكند؟ چرا ما در صدد ابداع آن برميآييم؟ چون اينجا جاي بحث روانشناختي
نيست، به طور اختصار و بدون قطعيت، در پاسخ اين سؤالات ميگوييم كه: زيبايي عبارت
از صفتو خاصيتي است كه چون در شيئي وجود داشته باشد آن را پسند خاطر و مطبوع طبع
بينندة آن قرار ميدهد. اصولا، و از حيث مبدأ، يك شيء از جهت آنكه زيباست جلب نظر
بيننده را نميكند؛ بلكه چون بيننده را خوش ميآيد، آن را زيبا مينامد. هر چيز كه
سبب ارضاي ميل و رغبتي از انسان شود زيبا جلوه ميكند؛ به اين ترتيب است كه در نظر
شخص گرسنه خوراك زيباست، در حين گرسنگي سخت، تاييس هم به نظر او زيبايي ندارد.
شيئي كه جلب نظر ميكند ممكن است خود شخص بيننده باشد؛ ما، در سر ضمير خود، چنان
ميپنداريم كه هيچ چيز زيباتر از خود ما نيست، و هنر از آنجا آغاز ميكند كه ما در
انديشة تزيين وجود نازنين خود برميآييم؛ نيز ممكن است چيزي كه مطبوع طبع واقع شود
محبوبهاي باشد؛ در اين صورت، مفهوم زيبايي آن اندازه قويتر خواهد بود كه شدت و
نيرومندي شهوت جنسي و قوة ابداع آن بيشتر باشد؛ پس از آن، هالة زيبايي رفته رفته
بزرگتر ميشود و هرچيز را كه با محبوبه تماس دور و نزديك دارد شامل ميشود و هر
صورتي را كه شبيه به صورت اوست، يا هر رنگي را كه او دوست دارد يا شادش ميكند يا
از آن سخن ميگويد، و هر زينت و لباسي را كه با او سازگار است، يا هر حركت و شكلي
را كه يادآور لطف و تناسباندام شخص او ميشود، فرا ميگيرد. ممكن است شيئي كه
مطبوع واقع ميشود مردي باشد؛ در اين صورت، از جاذبة طبيعي، كه موجود ضعيفي را به
طرف نيرو ميكشد، احساس پرستش بزرگي و جلال توليد ميشود و رضايت خاطري از مشاهدة
قدرت فراهم ميآيد؛ اين احساس عاليترين آيات هنر را خلق ميكند. خود طبيعت نيز –
با مدد مختصري كه از طرف ببيند – با شكوه و زيبا ميشود؛ اين نه از آن لحاظ است كه
لطافت زن و نيرومندي مرد، هر دو، را منعكس ميسازد، بلكه از آن جهت است كه ما
احساسات و عشق خود را، نسبت به شخص خويش و ديگران، در آن وارد ميكنيم و آن را با
دورههاي جواني خود درهم ميآميزيم، و در انزواي آن پناهگاهي براي فرار از طوفان
سهمناك زندگي پيدا ميكنيم؛ در گردش فصول طبيعت، كه انعكاسي از حيات بشري است و
بخوبي سبزي و طراوت جواني و پختگي و بلوغ حرارتبخش تابستان و ميوههاي لذيذ پاييز
و انحطاط سرد زمستان زندگي انسان را نشان ميدهد، طبيعت را، به صورتي ابهامآميز
همچون مادري احساس ميكنيم كه به ما زندگي بخشيده و پس از مرگ ما را در سينة خود
نگاه خواهد داشت. وظيفة
اصلي هنر ايجاد و ابداع زيبايي است؛ هنر فكر يا عواطف را به قالبي ميريزد كه زيبا
يا باشكوه جلوهگر ميشود، و آتش لذتي را كه مردي از ديدار زني، يا زني از ديدار
مردي، پيدا ميكند، در وجود ميافروزد. ممكن است فكر مورد نظر عبارت از ادراك
معنايي از معاني حيات باشد، و عاطفهاي كه از آن بحث ميكنيم انقباض يا انبساط يكي
از تارهاي كشيده شدة زندگاني ما باشد. صورت و قالب هنري ممكن است از آن جهت ما را
خرسند سازد كه آهنگ آن با حركات تنفسي، با زدن نبض، يا با رفت و آمد مجلل و متناوب
زمستانو تابستان، با تعاقب شب و روز، و جزر و مد سازش داشته و هماهنگ باشد؛ نيز
ممكن است زيبايي قالب هنري از تقارني باشد كه در آن موجود است و، مانند قافية
شعري، حالت انجماد و تجسد پيدا كرده است. همين كيفيت است كه قدرت را در مقابل چشم
ما مجسم ميسازد و تناسب آهنگدار گياهان و جانوران و زنان و مردان را آشكار ميكند؛
همچنين ممكن است صورت هنري، از راه رنگهاي خود، ما را فريفتة خويش سازد، چه
درخشندگي اين الوان روح را برميانگيزد و شدت و فعاليت حيات را ميافزايد؛ در
پايان بايد گفت كه قالب هنري ممكن است در نتيجة مطابقت كاملي كه با حقيقت واقع
دارد ما را خرسند كند؛ اين مخصوص هنرهاي تقليديي است كه هنرمند، هنگام تقليد از
طبيعت يا واقعيت، توانسته است بخوبي زيبايي زودگذر گياهان با جانوران را حكايت
كند، يا معنا و ادراك گذرايي را كه از يك حادثة فرار حاصل ميشود تثبيت كند و
بيحركت در برابر ما قرار دهد، تا سر فرصت، هر اندازه ميخواهيم از تماشاي آن لذت
ببريم و به كنه آن برسيم. از اين منابع متعدد است كه كماليات عالي زندگي، يعني
آواز و رقص، موسيقي و نمايش، شعر و نقاشي، مجسمهسازي و معماري، و ادبيات و فلسفه،
وجود پيدا كرده است. اگر فلسفه را هنري ندانيم كه در ميان ساير هنرها مأيوسانه ميكوشد
تا به عالم پريشان و پراضطراب تجارب زندگي صورتي بدهد، چه نام ديگر به آن ميتوانيم
داد؟ اگر
احساس زيبايي در ميان ملتهاي اوليه چندان آشكار نبوده، بدون شك، از آن لحاظ است كه
ميان لحظهاي كه شخصي شهوت جنسي را احساس ميكرده، تا وقتي كه ميتوانسته است اين
شهوت را فرو نشاند، زمان قابل ملاحظهاي فاصله نميشده و به اين جهت، نيروي خيال
فرصت آن را پيدا نميكرده است كه بر موضوع دلخواه خود چيزهايي اضافه كند و بر
زيبايي آن بيفزايد. خيلي كم اتفاق ميافتد كه يك بشر فطري زني را به خاطر آن چيزها
كه ما به آنها نام زيبايي و جمال ميدهيم انتخاب كند، او تنها در فكر خدماتي است
كه زن نسبت به او ميتواند انجام دهد، و هرگز در صدد آن نيست كه زن زورمندي را به
بهانة اينكه زشت است، رد كند. چون از يكي از رؤساي قبايل هنديشمردگان امريكا
پرسيدند كه كدام يك از زنان او زيباتر است، عذر خواست و گفت كه هرگز در اين باب
فكر نكرده است، و حكيمانه بر گفتة خود افزود كه: «چهرههاي آنان ممكن است زيباتر
يا زشتتر باشد، ولي، از لحاظهاي ديگر، همة زنان يكسان هستند.» از طرف ديگر، حتي
در صورتي كه انسان اوليه احساسي از زيبايي داشته باشد، از لحاظ اختلاف شديدي كه با
نوع احساس ما نسبت به زيبايي دارد، اين احساس از نظر ما محو ميشود. به گفتة
ريچارد، «تمام سياهاني كه من ميشناسم زني را زيبا ميدانند كه لاغر نباشد و، از
زيربغل تا كشالة ران، همهجاي تنش به يك ضخامت و، به قول زنگيان ساحلي، مانند
نردباني باشد.» در قارة افريقا، نوعاً گوشهاي بزرگي چون گوش فيل و شكم پايين
افتاده نشانة زيبايي زن است و همهجا زن تنومند زيباترين زن شمرده ميشود.
مانگوپارك مينويسد كه: «در نيجريه، تقريباً چاقي و زيبايي مرادف يكديگر است؛ زني
كه مدعي مختصري از جمال
است بايد به اندازهاي فربه باشد كه بدون كمك دو غلام، كه زير بازوي او را بگيرند،
نتواند راه برود؛ زيبايي كامل زن وقتي است كه سنگيني بدن او به اندازة بار شتري
باشد. بريفو ميگويد كه: «وحشيان پستانهاي دراز و آويخته را، كه علامت زشتي ميدانيم،
نمايندة زيبايي ميشناسند.» داروين ميگويد: «آنچه معلوم است اكثر زنان قبيلة
هوتنتوت پشت لگن خاصرهشان برجسته است»؛ و سراندريو سميث بر اين گفته چنين ميافزايد
كه: شك نيست كه اين خاصيت بياندازه مورد توجه مردان است. همو نقل ميكند كه روزي
يكي از زنان صاحب جمال اين قبيله را ديده بود كه، به واسطة بزرگي بيش از اندازة
اين قسمت از بدنش، هنگامي كه او را بر زمين مينشاندند نميتوانست برخيزد، مگر
آنكه خود را روي زمين بكشد و به جاي سرازيري برسد… اگر گفتة برتن را در خصوص مردم
سومالي باور كنيم، مردان آنجا، چون بخواهند زني اختيار كنند، آنان را در يك صف
نگاه ميدارند و هر كدام را كه اين قسمت از تنشان برجستهتر است انتخاب ميكنند؛
هيچچيز، در نظر يك زنگي، زشتتر از زن لاغر نيست. به
گمان بيشتر، مرد فطري، هنگامي كه به فكر زيبايي ميافتد، مقياس را بيشتر شخص خودش
قرار ميدهد نه يك زن را؛ در واقع، هنر از خود او آغاز ميكند؛ هر اندازه كه اين
مسئله در نظر زنان عجيب بنمايد، بايد بگوييم كه مردان اوليه، از لحاظ خودپسندي،
دستكمي از مردان كنوني نداشتهاند. در ميان ملتهاي ساده – درست مانند حيوانات –
مرد است كه خود را ميآرايد و بدن خود را براي زيبا شدن مجروح ميكند. بونويك ميگويد
كه: «در استراليا تقريباً تزيين و خودآرايي منحصر به مردان است»؛ همينگونه است
حال در ملانزي و گينة جديد و كالدوني جديد و برتاني جديد و هانوور جديد و در ميان
هنديشمردگان امريكايشمالي. در بسياري از ملتها، وقتي كه هر روز صرف زيبايي جسم ميشود
بيش از وقتي است كه به مصرف هر كار ديگر ميرسد ظاهراً رنگ كردن بدن، خواه براي
جلب توجه زن باشد يا براي ترساندن دشمن، نخستين شكل هنر است. يك بومي استراليايي –
درست مانند مهرويان پاريسي – هميشه همراه خود مقداري رنگهاي زرد و سرخ و سفيد دارد
تا گاه به گاه در زيبايي خود دستكاري كند؛ هر وقت كه سرخاب و سفيداب وي در شرف
تمام شدن باشد به مسافرتهاي خطرناك دور و دراز ميپردازد تا زاد و توشة جديدي از
آنها به چنگ آورد. در روزهاي عادي، اين مرد بومي به آن قناعت ميورزد كه لكههاي
رنگي بر دو گونه و دو شانه و سينة خود بگذارد، ولي در جشنها، اگر از سر تا قدم خود
را رنگي نكند، احساسي به او دست ميدهد كه شبيه است به احساس مردان برهنه در نزد
ما. در
بعضي از قبايل، مردان حق رنگ كردن را انحصاري خود قرار ميدهند؛ در قبايل ديگر،
زنان شوهردار حق ندارند گردن خود را رنگ كنند. با همة اين احوال، طولي نكشيد كه
زنان راز زيبا شدن به وسيلة رنگها را، كه از هنرهاي بسيار كهن است، دريافتند.
هنگامي كهكاپتين كوك، سياح معروف، ناچار شد مدتي در جزيرة زلند جديد درنگ كند،
مشاهده كرد كه جاشوان كشتي او، هنگامي كه از گردش در ساحل بازميگردند، نوك
بينيهايشان سرخ يا زرد است؛ اين نشانهها از محبوبههاي بومي آنان بر جاي مانده
بود. زنان فلاته، در افريقاي وسطي، هر روز، چند ساعت را صرف تزيين خود ميكنند:
تمام شب، نوك انگشتان دست و پاي خود را در برگ حنا ميپيچند تا سرخ رنگ شود، و
دندانهاي خود را متناوباً به رنگهاي آبي و زرد و سرخ رنگين ميسازند و گيسوان خود
را نيلي ميكنند و مژگان خود را با سولفور آنتيموان زينت ميدهند. هر زن قبيلة
بونگو، در صندوق اسباب بزك خود، هميشه موچينهايي براي كندن موهاي مژه و ابرو،
سنجاقهاي زلفي به شكل نيزه، انگشتريها و زنگولهها، تكمهها، و سنجاق قفليهاي
فراوان دارد. انسانهاي
اوليه، مانند يونانيان زمان پريكلس، چون از اينكه رنگها زود از بين ميرفت خرسند
نبودند، در صدد برآمدند كاري كنند كه زينت بدنشان مدت بيشتري دوام كند؛ به اين
ترتيب بود كه خالكوبي و شكافتن پوست و لباس پيدا شد. در بسياري از قبايل، مرد و زن
هر دو، رنج سوزن را تحمل ميكنند و، حتي لبهايشان را كه بسيار حساس است، خال ميكوبند.
در گروئنلند، مادران در كودكي دختران خود را خالكوبي ميكنند، به اين اميد كه
زودتر به شوهر بروند. ولي، چون غالباً خالكوبي آن اندازه تأثير را كه ميخواهند
ندارد، به همين جهت، در بسياري از موارد، گوشت و پوست بدن را ميشكافند تا جذابيت
در برابر دوستان زيادتر شود، يا ترس دشمنان را فزونتر سازد. چنانكه تئوفيل گوتيه
ميگويد: «آن مردم، چون پارچه و لباس براي گلدوزي و سوزنزني ندارند، اين عمل را بر
روي پوست بدن خود انجام ميدهند.» گوشت بدن را با صدف يا با سنگ چخماق ميشكافند و
غالباً براي آنكه شكاف بزرگتر شود، گلولهاي از گل رس در آن شكاف ميگذارند؛
بوميان تنگة تورس زخمهايي از اين قبيل دارند كه به اندازة يك سردوشي وسعت دارد؛ و
مردم قبيلة آبئوكوتاتن خود را به قسمي ميشكافند كه پوستشان شبيه پوست سوسمار يا
نهنگ يا سنگپشت شود. چنانكه گئورك ميگويد: «هيچجاي از بدن را نميتوان يافت كه،
از راه غرور، يا به خاطر تزيين با رنگ يا خال، يا تغيير شكل با كشيدن يا فشردن يا
نظاير آن، حادثهاي در آن اتفاق نيفتاده باشد. اسم مردم قبيلة بوتوكودو مشتق از
كلمة بوتوك (botoque) به معني توپ يا ميلهاي است كه از
كودكي در لب زيرين و در گوش خود قرار ميدهند و گاه به گاه آن را بزرگتر ميكنند
تا سوراخ وسيعتر شود، به طوري كه بتدريج قطر آن به ده سانتيمتر ميرسد. زنهاي
هوتنتوت لبهاي كوچك آلت تناسلي خود را آنقدر كش ميدهند تا بزرگ و طولاني شود و به
صورتي در آيد كه به آن «لنگ هوتنتوت» نام ميدهند، و بسيار مورد پسند مردان قرار
ميگيرد؛ گوشواره و حلقة بيني چيزي است كه همهجا مورد استعمال است؛ مردم چيپسلند
چنين عقيده دارند كه اگر كسي بدون حلقهاي در بيني از دنيا برود، در زندگي ديگر
دچار عذاب سخت خواهد شد. ممكن است يك خانم عصر جديد همة اينها را وحشيگري بداند،
ولي خود او در عين حال گوشش را براي گوشواره سوراخ ميكند و گونه و لبانش را غازه
ميمالد و موي زير ابرويش را برميدارد و فرمژه ميزند و به چهره و گردن و بازو
پودر ميمالد و پاي خود را در كفشهاي تنگ ميفشارد! جاشوان خالكوبيدة ما، از
«وحشياني» كه در سفرهاي خود ديدهاند، با غرور و با احساس دلسوزي نسبت به آن
بينوايان پست سخن ميرانند؛ دانشجوي اروپايي كه از خود، نسبت به كساني كه تن خود
را ميشكافتهاند، اكراه نشان ميدهد، به زخمهايي كه در جنگ تن به تن برداشته مينازد
و آنها را علامت شرف و بزرگواري ميداند! ظن
غالب آن است كه لباس، در ابتدا، براي زينت ايجاد شده و بيشتر براي آن بوده است كه
يا از ارتباط جنسي جلوگيري كند يا آن را تشديد كند، نه براي آنكه دافع سرما باشد
يا عورت را بپوشاند. كيمبرها چنان عادت داشتند كه لخت و عريان روي برف بخوابند و
بلغزند؛ هنگامي كه داروين بر يكي از فوئجيان از سرما رحمت آورد و لباس پنبهاي سرخ
رنگي به او داد، آن مرد لباس را پاره پاره كرد و هر پاره را به يكي از ياران خود
بخشيد و همه با آن تكهها خود را زينت كردند؛ به گفتة كوك «اين مردم از برهنه بودن
كمال خرسندي را دارند و همه در فكر زيبايي هستند.» همچنين زنان قبيلهاي در
اورنيوكو، هنگامي كه مبلغان مسيحي به آنان لباس ميدادند، آن لباسها را به شكل
نوار پاره كرده، دور گردنهاي خود ميآويختند و ميگفتند كه «از لباس پوشيدن عار
دارند.» يكي از مؤلفان راجع به مردم برزيل قديم مينويسد كه معمولاً برهنه به سر
ميبرند، و بر گفتة خود چنين ميافزايد كه: «بعضي از آنان اينك لباس ميپوشند، ولي
اين پوشيدن بيشتر از لحاظ جلفي است و از آن جهت كه مجبورند اين كار را بكنند، نه
از آن جهت كه بخواهند خود را بپوشانند و ستر عورت كنند… به همين جهت، هر وقت از
محل خود خارج ميشوند، لباسي كه ميپوشند فقط تا زير شكمشان را ميپوشاند، و باقي
لباسها را در كوخ خود ميگذارند؛ بعضي از آنها عرقچيني نيز بر سر خود مينهند.»
هنگامي كه مقرر شد تا لباس، علاوه بر زينت، چيز ديگري باشد، نشانة اين گرديد كه زن
لباس پوشيده شوهر دارد و نسبت به شوهر خود وفادار است؛ يا براي اين به كار رفت كه
قالب جمالي زن را بهتر مجسم سازد. اغلب اوقات مشاهده ميكنيم كه زن سادة اوليه از
لباس همان چيز را ميخواست كه زنان پيشرفتة عصرهاي بعد از آن ميخواهند؛ به اين
معني كه مقصود وي آن نيست كه لباس برهنگي او را بپوشاند، بلكه چنان ميخواهد كه
لباس لطفاندام او را در نظر ديگران آشكارتر نمايش دهد؛ راستي كه همه چيز در تغيير
است، مگر زن و مرد!هر دو جنس زن و مرد، پيش از آنكه به فكر پوشاندن خود بيفتند، در
بند زينت خود بودهاند؛ بازرگاني اوليه كمتر به ضروريات ميپرداخت، بلكه عمل عمدة
آن در خصوص ادوات زينت و اسباب بازي بود؛ جواهرات از كهنترين عناصر مدنيت به شمار
ميرود، و در مقبرههايي كه از بيست هزار سال قبل به يادگار مانده گردنبندهايي از
صدف و دندان حيوانات يافتهاند.57 زينتآلات، كه ابتدا ساده و كمحجم بوده، رفته
رفته بزرگتر ميشده و هميشه در زندگي نقش عظيمي داشته است. زنان قبيلة گالا از
انگشتريهايي استفاده ميكردند كه وزن هر يك سه كيلوگرم بود، و بعضي از زنان دينكا
با خود پنجاه كيلوگرم جواهر و اسباب زينت همراه داشتند. يكي از زنان مجلل افريقايي
از انگشتريهاي مسين بزرگي استفاده ميكرد كه در آفتاب گرم ميشد، و به
همين جهت ناچار شد كنيزي به خدمت آورد كه بر او سايه افكند و در گرما او را باد
بزند. ملكة طايفة وابونيا، در كنگو، به دور گردن خود حلقة مسيني داشته است به وزن
ده كيلو، به همين جهت ناچار بوده است بيشتر اوقات را به حال دراز كشيده بر روي
زمين به سر برد. زنان فقير، كه جواهرات سبك وزن داشتند، سعي ميكردند، در طرز راه
رفتن، از كساني كه جواهرات سنگين وزن دارند تقليد كنند تا، به اين ترتيب، آبرويي
به دست آورند. بنابراين،
بايد گفت كه نخستين علت پيدايش هنر ميلي است كه انسان به زيبا جلوه دادن خود دارد.
اين كار در واقع شبيه است به عملي كه حيوانات در حين جفتگيري ميكنند، و حيوان نر
بال و پر رنگين خود را در مقابل ماده ميگستراند. همانگونه كه حب ذات و حب محبوب،
هر وقت شديد شود و از اندازه بگذرد، به دوستي تمام طبيعت سر ميزند، همان گونه هم،
ميل ايجاد زيبايي از جهان شخصي تجاوز ميكند و تمام دنياي خارجي را فرا ميگيرد.
روح بشر ميخواهد احساسات ضمير خود را با قالبهاي مجسم و مادي تعبير كند؛ به همين
جهت است كه رنگ و شكل را وسيلة اين تعبير قرار ميدهد. به اين ترتيب، هنر وقتي
آغاز ميكند كه انسان به فكر تزيين اشيا ميافتد؛ شايد نخستين مرحلهاي كه انسان
اين احساس خود را، در آن، لباس تجلي پوشانيده مرحلة كوزهگري بوده است. درست است
كه چرخ كوزهگري، مانند خطنويسي و ايجاد حكومت، زاييدة دورههاي تاريخي است، مردم
اوليه – و اگر صحيحتر بخواهيم، زنان اوليه-، پيش از آنكه اين چرخ به وجود بيايد،
توانستهاند صنعت كوزهگري را به مرحلة هنر برسانند، و با خاك و آب و دستهاي ماهر
خود صورتهايي پرداختهاند كه عقل در آن حيران ميماند؛ براي نمونه در اين خصوص،
بايد از كوزههايي كه مردم قبيلة بارونگا، در افريقاي جنوبي، يا هنديشمردگان
پوئبلو ساختهاند نام ببريم. هنگامي
كه كوزهگر بر روي ظرفهاي ساختة خود نقشهاي رنگيني نقش ميكرد، در واقع هنر نقاشي
را به وجود ميآورد؛ چه، در نزد ملل اوليه، هنر نقاشي هنر خاصي به شمار نميرفت،
بلكه از متعلقات كوزهگري و مجسمهسازي محسوب ميشد. مردم فطري الوان مختلف را با
گلهاي رس رنگارنگ ميساختند: مثلا، ساكنان جزاير آندامان، براي ساختن رنگ، گل اخرا
را با روغن يا پيه مخلوط ميكردند. و با اين رنگها سلاح و اثاث خانه و ظروف و
لباسها و حتي خانههاي خود را رنگ ميزدند. بسياري از قبايل شكارورز افريقا يا
اقيانوسيه، بر ديوار غارها يا بر روي سنگهاي نزديك مساكن خود، تصاويري بسيار عالي
از حيواناتي كه در شكار آنها بودهاند رسم كردهاند كه هنوز باقي است. مجسمهسازي
نيز، مانند نقاشي، از فن كوزهگري نتيجه شده: كوزهگر بزودي دريافت كه نه فقط ميتواند
ظرفهاي مفيد بسازد، بلكه ممكن است صورت و مجسمهاي از اشخاص را تهيه كند كه به
عنوان طلسم و جادو به كار رود؛ پس از آن، كمكم، به اين فكر افتاد كه خود اين
صورتهاي ساخته شده ميتواند وسيلة حظ بصر باشد و زيبايي را نمايش دهد. اسكيموها،
با شاخ گوزن و عاج فيلهاي دريايي، مجسمههاي كوچك حيوان و انسان را ميسازند. همينطور
انسان اوليه احتياج داشت كه كوخ خود را با علامتي ممتاز سازد،يا پاية توتم پاگوري
را با مجسمة كوچكي، كه نمايندة معبود يا مردة اوست، مشخص كند. اول به اين اندازه
راضي بود كه خطوط صورت را بر روي چوب نقش كند، پس از آن به ساختن مجسمة
سر پرداخت، و سپس به اين فكر افتاد كه تمام قطعه چوب را به شكل مجسمه بتراشد؛ از
همين عمل، كه براي مشخص ساختن گور پدران آغاز شده بود، عمل مجسمهسازي به صورت
هنري پيدا شد. به همين ترتيب است كه مردم قديم جزيرة ايستر مجسمههاي عظيمي بر روي
مقابر مردگان خود نصب كردهاند كه هر مجسمه فقط از يك قطعه سنگ ساخته شده؛ صدها از
اين مجسمهها موجود است كه بلندي بعضي از آنها به شش متر ميرسد؛ و در ميان آنها –
كه افتاده و خرد شده – مجسمة تا 18 متر هم ديدهاند. آيا
فن معماري چگونه پيدا شده است؟ البته نميتوان اين اسم را بر عمل ساختن كوخهاي گلي
دورههاي اوليه اطلاق كرد، چه مقصود از معماري تنها ساختن خانه نيست، بلكه منظور
از اين كلمه ساختمان بناهاي زيبا و عالي است. ميتوان چنين تصور كرد كه معماري از
روزي پيدا شده كه مردي يا زني به فكر آن افتاده است كه خانهاي كه ميسازد، علاوه
بر اينكه براي زندگي مفيد باشد، از لحاظ ظاهر هم زيبا و دلپسند باشد. و شايد اين
فكر تزيين خانه، پيش از آنكه به خانههاي مسكوني تعلق گرفته باشد، در مورد مقابر
عملي شده باشد؛ در همان حين كه. از ميلة تذكاري بالاي گور، فن مجسمهسازي بيرون
آمده، خود گور نيز به صورت معبد درآمده است؛ چه مردگان، در نزد ملل اوليه، مهمتر و
قويتر از زندگان به شمار ميرفتهاند. علاوه بر آن. مردگان، ناچار، براي ابد در يك
خانه سكونت ميكنند، در صورتي كه زندگان دايماً از اينجا به آنجا ميروند و خانة
دايمي چندان به كارشان نميخورد. قطعي
است كه انسان، از زمانهاي بسيار دور، و شايد پيش از آنكه به فكر مجسمهسازي و بناي
مقبره بيفتد، از نغمات لذت ميبرده و از بانگ و چهچهة حيوانات و جستن و منقار
كوفتن آنها تقليد كرده و، از اين ميان، به آواز و رقص پي برده است؛ شايد هم، مثل
حيوان، پيش از آنكه به سخن درآيد، به آواز خواندن پرداخته باشد؛ و بعيد نيست كه فن
رقصيدن درست معاصر با آواز خواندن بوده باشد. در واقع هيچ هنري نيست كه بيشتر و
بهتر از رقص خصوصيتها و اخلاق مردم اوليه را جلوهگر سازد: رقص به قدري تكامل و
تغيير پيدا كرده و از سادگي اولية خود دور شده و حالت تعقيد پيدا كرده كه رقصهاي
مردم متمدن هرگز به پاي آن نميرسد. جشنهاي بزرگ، در ميان قبايل، با رقص دستهجمعي
يا انفرادي آغاز ميشود؛ همين طور جنگهاي بزرگ با گامها و سرودهاي جنگي شروع ميگردد؛
و اجتماعات بزرگ ديني آميختهاي از آواز و نمايش و رقص است. آنچه امروز در نظر ما
بازي و تفريح به نظر ميرسد، بيگمان، براي انسان اوليه از امور جدي به شمار ميرفته
است؛ هنگامي كه ميرقصيدند، تنها قصدشان خوشگذراني و لذت نبود، بلكه ميخواستند به
طبيعت و خدايان چيزهايي را تلقين كنند و، به وسيلة رقص، طبيعت را به خواب مغناطيسي
درآورده، به زمين دستور دهند كه حاصل خوبي به بار آورد. سپنسر ريشة رقص را در
تشريفاتي ميداند كه هنگام بازگشت يك رئيس پيروز شده از ميدان جنگ به موقع اجرا
گذاشته ميشده؛ ولي فرويد آن را تعبيري طبيعي از شهوات جنسي ميداند و ميگويد كه
رقص فني است كه، به شكل دستهجمعي، حس عشق را برميانگيزد. اگر به اين دو، نظرية
محدود سابق خود را، كه رقص از جشنها و آداب و مناسك ديني توليد شده، بيفزاييم و هر
سه نظريه را، با هم، ريشة پيدايش رقص بدانيم، گويا به بهترين توجيه در اين باره
رسيده باشيم. ميتوان
گفت كه نواختن آلات موسيقي، و هنر نمايش نيز از رقص توليد شده است؛ ظاهراً ميل
اينكه رقص آهنگ خاصي داشته باشد و، در فواصل معين، اصوات اضافي با آن همراهي كند و
اثرش را شديدتر سازد سبب پيدايش آلات موسيقي شده است؛ كما اينكه، براي نيرومند
ساختن احساسات وطني يا جنسي به وسيلة بانگها يا نغمات موزون، پيدا شدن چنين
اسبابهايي ضروري مينموده است. البته اصواتي كه از آلات موسيقي اوليه ميتوانستهاند
بيرون بياورند محدود بوده، ولي اين ادوات، از لحاظ نوع و شكل، صورتهاي بيشماري
داشته است. انسان اوليه تمام موهبت خود را به كار انداخته و از شاخ، پوست، صدف،
عاج حيوانات، برنج، مس، خيزران، و چوب انواع مختلف بوق، طبل، ني، شيپور، سنج، زنگ،
و غيره ساخته و اين آلات مختلف را با رنگها و نقشها و كندهكاريها زينت بخشيده
است. از زه كمان قديمي دهها نوع آلات موسيقي درست شده، كه سادهترين آنها چنگ كهن
است كه امروز به صورت عالي ويولون و پيانو درآمده است. كمكم، در ميان قبايل كساني
پيدا شدند كه كارشان رقصيدن و آواز خواندن بود، رفته رفته، مردم، به صورت مبهمي،
مفهوم گام موسيقي را فهميدند؛ تقريباً همة گامهايي كه مورد استعمال آن مردم بود از
نوع گام مينور بوده است. انسان
«وحشي»، از تركيب موسيقي و آواز و رقص، هنر نمايش و اپرا را ابداع كرد. در ميان
مردم اوليه، رقص در بيشتر اوقات حالت تقليدي داشته و از تقليد حركات حيوان و انسان
تجاوز نميكرده است؛ رفته رفته، براي آن ترقي حاصل شد، و به وسيلة آن افعال و
حوادث را موضوع تقليد در رقص قرار دادند. بعضي از قبايل استراليا رقص جنسي خاص
داشتند: اطراف گودالي را شاخههاي درخت مينشاندند و آن را رمزي از فرج زن قرار ميدادند،
پس از آن، به حركات عاشقانة رقص پرداخته، نيزههاي خود را به طرف گودال دراز ميكردند
و، به اين ترتيب، عمل جنسي را نمايش ميدادند؛ بوميان شمال غربي استراليا مرگ و
زنده شدن پس از مرگ را به شكل خاصي نمايش ميدادند كه فقط از لحاظ سادگي با
نمايشهاي معمايي قرون وسطي يا نمايشهاي عاطفي عصر جديد متفاوت بود: رقصكنندگان،
با حركات ملايمي، سر خود را به طرف زمين خم ميكردند و آن را در ميان شاخههاي
درختي كه در دست داشتند پنهان ميساختند و، به اين ترتيب، مرگ را مجسم ميكردند؛
در اين هنگام، رئيس دسته اشارهاي ميكرد و همه ناگهان سر برميداشتند و با شدت و
حدتي به رقص و خواندن ميپرداختند و، با اين عمل خود، بعث و زندگي دوباره را نمايش
ميدادند. به اين شكل، يا نظاير آن، هزاران گونه نمايش صامت (پانتوميم) انجام ميدادند
تا بزرگترين حوادث قبيله يا كارهاي حيات يك فرد را مجسم سازند. هنگامي كه نغمهپردازي
از اين گونه نمايشها جدا ميشد، رقص به تئاتر مبدل گرديد، و به اين ترتيب يكي از
بزرگترين صورتهاي هنري در عالم پيدا شد. بدين
گونه است كه مردم غيرمتمدن قالبها و صور و مباني مدنيت را طرح ريزي كردهاند.
اكنون، چون نظري به مجموع آنچه دربارة فرهنگ اوليه گفته شد بيندازيم، خواهيم ديد
كه در ضمن آن، تمام عناصر و اجزاي مدنيت موجود است، جز دو عنصر، كه يكي خطنويسي
است و ديگري حكومت و دولت. اصول و مبادي حيات اقتصادي ما، از شكار و ماهيگيري و
چوپاني و كشاورزي و حمل و نقل و بنايي و صناعت و تجارت و امور مالي، همه در آن
دورهها پيدا شد؛ همچنين تمام سازمانهاي سياسي ساده، يعني عشيره و خانواده و
اتحادية قريه و قبيله، در اين مرحله از زندگاني بشري ريشه گرفت؛ در همين دورههاست
كه آزادي و نظم، يعني اين دو عنصر متضاديخواهيم ديد كه در ضمن آن، تمام عناصر و
اجزاي مدنيت موجود اس كه تمام مدنيت بر گرد آنها ميچرخد، براي اولين مرتبه، با
يكديگر سازگاري پيدا كردند. در همين مراحل اوليه است كه قانون و عدالت آغاز كرد و
اصول اخلاق، كه عبارت از تربيت كودكان و انتظام عمل جنسي و تلقين شرافتمندي و حفظ
آبرو و مراعات آداب سلوك و دوستي است، ظاهر گرديد؛ همچنين شالودة دين گذاشته شد و،
از بيم و اميد مبتني بر آن، تكيهگاهي براي اخلاق و حفظ اجتماع فراهم آمد؛ سخن
گفتن پيش رفته و زبانهاي مفصل و پرطول و تفصيل از آن بيرون آمد؛ جراحي و پزشكي
آغاز كرد و طليعة محقر علوم و ادبيات و هنرها ظاهر شد. از همة اينها بالاتر اين
است كه، در مراحل اوليه، ابداع شگفتانگيزي صورت گرفته و، از جهان پريشان و درهم،
نظم و قاعدهاي بيرون آمد، و هر روز راهي تازه، از زندگاني حيواني به سوي حيات
انسان فرزانه و حكيم، باز شده است. اگر همين «وحشيان» نبودند و صدهزار سال وقت را
صرف تجربه و تجسس نميكردند، هرگز ممكن نبود كه مدنيتي بر روي زمين پيدا شود. ما،
تقريباً، همه چيز خود را به آنان مديونيم، همانگونه كه يك بچة خوشبخت، و حتي يك
بچة منحط از والدين خود ثمرة زحمات فراوانشان را به ميراث ميبرد و به فرهنگ و
امنيت و آسايش خاطر ميرسد.
ادبيات
و هنردرسومر خط نويسي-
ادبيات- معابد و كاخها- مجسمهسازي- سفالگري- جواهرسازي- خلاصهاي از فرهنگ و تمدن
سومري شگفتانگيزترين چيزي كه از سومريان بر جاي مانده خط نويسي آن مردم
است؛ اين به اندازهاي در نزد آنان پيشرفته بود كه به وسيلة آن ميتوانستند انديشهها
و افكار مفصل و پيچيدة خود را دربارة بازرگاني و شعر و دين بيان كنند و نبشتههاي
قديمتري كه به دست آمده بر روي سنگ است، و تاريخ آن به 3600 قم ميرسد. در حدود
3200 قم الواح گلي ظاهر ميشود، و چنان به نظر ميرسد كه، در آن هنگام، سومريان
با اين كشف عظيم بسيار شادمان شدهاند. اين يكي از خوشبختيهاي ماست كه مردم بينالنهرين
نوشتههاي خود را با مركب فاسدشدني، و بر كاغذي كه زود از ميان ميرود، ننوشتهاند،
بلكه آنچه را خواستهاند بنويسند با آلت تيزي شبيه ميخ بر گل تر نقش كردهاند. در
اين كار مهارت فراواني داشتند؛ نويسندگان توانستهاند، با استفاده از اين مادة
نرم، يادداشتهايي از حوادث، صورت قراردادها، قبالة املاك، صورت خريد و فروش، متن
احكام قضايي، و نظاير آنها را بنويسند و از همة اينها تمدني بسازند كه اثر نيش قلم
در آن از دم شمشير هيچ كمتر نباشد. در آن هنگام كه منشي از نوشتن لوح فراغت مييافت،
آن را در آتش ميپخت يا مقابل حرارت آفتاب ميگذاشت؛ به اين ترتيب، طول عمر نوشته
در حوادث روزگار بسيار بيش از كاغذ ميشد، و تنها نوشتة برسنگ، در ماندن، بر آن
ترجيح داشت. پيدايش خط ميخي، و تطور و تكامل آن، بزرگترين منتي است كه سومريان بر
تمدن جهان دارند. نوشتههاي سومري از راست به چپ خوانده ميشود، و تا آنجا كه ميدانيم
بابليان نخستين كساني هستند كه از چپ به راست مينوشتهاند. شايد نوشتن به صورت
خطوط، همانگونه كه پيش از اين ديديم، نوعي از علامات و صورتهايي بوده كه مردم در
ميان خود قرار گذاشته بودند، و بر ظرفهاي سفالي اوليه سومري نگاشتهميشد. گمان بيشتر آن است كه صورتها و
اشكال اصلي در خلال قرون دراز، براي آنكه نوشتن تندتر صورت گيرد، كوچك و سادهتر
شده و بتدريج به صورت علاماتي درآمده و با اشيايي كه نمايندة آنها بوده اختلاف
فراوان پيدا كرده و، به اين ترتيب به جاي آنكه تصوير اشيا باشد، علامت نمايندة
اصوات شده است. براي آنكه مطلب با مثالي واضح شود، گوييم مثل آن است كه در زبان
انگليسي تصويري از زنبور عسل (به انگليسيbee) كشيده
باشند، و با مرور زمان اين تصوير به جايي برسد كه، تنها، نمايندة صورت «بي» (be) باشد و
به صورت هجايي درآيد كه در تركيب كلمات مانند be-ing (به
معني موجود) و نظاير آن وارد شود، و ديگر كسي توجه به نمايندگي اين علامت از صورت
زنبور عسل نداشته باشد. سومريان و بابليان از اين نمايش هجايي علامات پيشتر نرفتند
و به جايي نرسيدند كه بتوانند صورت ترسيمشده را نمايندة حرف تنها و بدون حركت
ضميمة آن قرار دهند؛ اگر به مثالي كه زديم باز گرديم، نتوانستند كاري كنند كه
علامت «بي» تنها نمايندة حرف غير مصوت «ب» بوده باشد؛ چنان به نظر ميرسد كه اين
گام ساده، ولي انقلابي، به وسيلة مصريان قديم برداشته شده. بديهي است كه انتقال از مرحلة خطنويسي به مرحلة ادبيات قرنها وقت
ميخواهد. در مدت چندين قرن، كتابت، تنها، ابزاري براي بازرگاني بود، و با آن
قراردادها و اسناد و صورت كالاهاي حمل شده به وسيلة كشتي و رسيدها و نظاير آنها را
مينوشتند؛ شايد، گذشته از اين، براي ثبت كردن يادداشتها و گزارشهاي ديني و محفوظ
نگاهداشتن طلسمهاي جادويي و ادعيه و داستانهاي مذهبي نيز از خطنويسي استفاده ميكردند
تا در اين چيزها تغيير و تبديلهايي حادث نشود. با همة اين احوال، هنوز قرن بيست و
هفتم قبل از ميلاد به پايان نرسيده بود كه در شهرهاي سومري عدة زيادي كتابخانههاي
بزرگ تأسيس شد؛ مثلا دو سارزاك، در محل شهر تلو در ويرانههاي ساختمانهاي همزمان
با گودآ، مجموعهاي از 000،30 لوح گلي به دست آورد كه با ترتيب و نظم خاصي روي
يكديگر چيده شده بود. از اوايل سال 2000 قم مورخان سومري به اين كار پرداختند كه
گذشته و حال خود را بنويسند و براي آيندگان بر جاي گذارند؛ قسمتي از اين سجلات به
ما رسيده، البته آنچه به دست ما آمده مستقيماً از منبع سومري نيست، بلكه چيزهايي
است كه بابليان بعدها از ايشان اقتباس كردهاند. در ميان كتابهايي كه به صورت اصلي
سومري به دست ما رسيده، لوحهاي است كه در نيپور اكتشاف شده و اصل سومري اوليه
منظومة گيلگمش بر آن ثبت است؛ ما، پس از اين صورت تحول يافتة آن را در نزد بابليان
مورد مطالعه قرار خواهيم داد. بعضي از لوحههاي خردشده محتوي مرثيههاي ادبي است
كه به نيرومندي ساخته شده و طرز تعبير وصورت ادبي مخصوص به خود دارد. در اينجاست
كه براي نخستين بار با اين طرز تعبير خاص خاورميانه روبرو ميشويم، كه در آغاز
اشعار جملههاي معيني را مكرر ميكنند و چندين شعر به يك صورت آغاز ميشود، يا فكر
واحدي را در اشعار مختلف، به اشكالي كه كمي با يكديگر اختلاف دارند، بيان ميكنند.
اين آثار، كه از دستبرد روزگار محفوظ مانده، نشان ميدهد كه ادبيات از سرودها و
مراثي كاهنان سرچشمه گرفته؛ به همين جهت، بايد گفت كه قصايد اوليه به صورت غنايي
يا رزمي نبوده، بلكه جنبة دعايي و ديني داشته است. شك نيست كه پيش از اين مراحل ابتدايي و آشكار و تمدن و فرهنگ
سومري، قرنهاي طولاني نمو و تطور و تكاملي در آنجا و جاهاي ديگر در كار بوده است.
همان گونه كه ظاهراً خطنويسي ميخي اختراع سومريان است، در معماري نيز بايد گفت كه
سومريان، پيش از همه، شكل اساسي خانه و معبد و ستونها و گنبدها و طاقها را طرحريزي
كردهاند. دهقان سومري براي ساختن كلبة خود نيهايي را به شكل مربع يا مستطيل يا
مدور در زمين فرو ميكرد و بالاي آن نيها را خم ميكرد و به يكديگر ميبست تا از
آن قوسي يا طاقي يا گنبدي فراهم شود. ميتوان پذيرفت كه آغاز ساده و بيپيرايه يا
لااقل نخستين پيدايش شناخته شدة اين اشكال معماري به همين صورت بوده است. در ضمن
كاوشهاي نيپور به يك مجراي آب سرپوشيدهاي دست يافتهاند كه 5000 سال قدمت دارد؛
در گورهاي شاهي اور طاقهايي ديده شده كه به 3500 قم ميرسد، و سردرهاي قوسي شكل، در تاريخ 2000 قم، در اور رواج كامل داشته
است. اين قوسها واقعي هستند؛ يعني سنگهايي كه با تركيب آنها اين قوسها درست ميشود
هركدام شكل ميخي را دارد كه فشار را به طرفين خود منتقل ميكند و ثابت در محل خود
ميماند. توانگران براي خود كاخهايي داشتند و معمولا اين كاخها را برروي
پشتههايي با ارتفاع ده يا دوازده متر از سطح زمين ميساختند، و چنان بود كه تنها
از يك راه داخل شدن به آن امكان داشت؛ به اين ترتيب، كاخ صورت دژي پيدا ميكرد.
چون سنگ در سومر ناياب بود. بيشتر اين كاخها را با آجر ميساختند و ديوارهاي سرخ
آنها را با نقشهاي «آجري» به شكل حلزوني و مثلث و مقرنس و لوزي و مشجر تزيين ميكردند.
ديوارهاي دروني را با گچ ميپوشاندند و به شكل سادهاي نقاشي ميكردند. اطاقهاي
خانه را گرداگرد حياطي اندرون خانه ميساختند، كه در برابر آفتاب سوزان آن ناحيه
سايه و وسيلة سردي هوا را فراهم ميكرد؛ به همين دليل، و نيز براي آنكه امنيت و
استحكام كاخ بيشتر باشد، در اطاقها را غالباً رو به حياط اندروني باز ميكردند و
كمتر براي آنها از طرف خارج دري ميگذاشتند. پنجره همچون چيزي تجملي به شمار ميرفت،
يا اين است كه اصلا نيازي براي آن احساس نميكردند. آب مصرفي را از چاه بيرون ميآوردند؛
براي بيرون راندن فضولات، در ساختمانها مجراهايي بود كه به يكديگر اتصال پيدا ميكرد
و فاضلاب را به خارج شهر ميبرد. اثاثيه و مبل خانه، در عين كمي و سادگي، از ذوق و
هنر خالي نبود؛ پارهاي از تختخوابها را با فلزات يا عاج منبتكاري ميكردند؛ پاية
بعضي از صندليها، همان گونه كه در صندليهاي مصري قديم ديده ميشود، مانند چنگال
درندگان ساخته ميشد. براي معابد از جاهاي دور سنگ وارد ميكردند. و سر ستونها و نقشهاي
برجستة مسي را، كه در آنها سنگهاي نيمه قيمتي نشانده بودند، براي تزيين به كار ميبردند.
معبد ننار در اور، با سفالهاي فيروزهاي رنگي كه از خارج آن را ميپوشاند، همچون
نمونهاي بود كه در ديگر معابد از آن تقليد ميكردند؛ داخل اطاقها و رواقهاي اين
معبد، با قرار دادن لوحهايي از چوبهاي كمياب- همچون ارز و سرو- بر روي ديوارها،
مزين شده بود؛ اين چوبها را با قطعات مرمر و رخام و عقيق و طلا معرقكاري و
منبتكاري كرده بودند. بزرگترين معبد هر شهر معمولا بر روي تپهاي قرار داشت و به
صورت يك زيگورات بود، با سه تا هفت طبقه ساختمان، كه وسعت هر طبقه از طبقة زيرين
كمتر ميشد، و گرداگرد آن پلكاني مارپيچي ميساختند كه براي بالا رفتن به طبقات
مختلف به كار ميرفت. اين زيگوراتهاي بلند شايستة خدايان گردنفراز و حامي شهرهاي
سومري به شمار ميرفت. و نيز، از لحاظ مادي و معنوي، در مقابل حمله يا طغياني كه
هر آن احتمال آن ميرفت، عنوان دژوارگي را داشت. در معابد، گاهي به عنوان تزيين، مجسمههايي از خدايان و پهلوانان
بشري و حيوانات قرارميدادند. اين مجسمهها ساده و نازيبا و تنها نمايندة نيرومندي
و بزرگي بود؛ هيچ دقت و جلال و حسن تعبير و ريزهكاري هنريي در آنها وجود نداشت.
بيشتر آنچه به دست آمده مجسمههاي شاه گودآست كه با سنگ ديوريت تراشيده شده، ولي
تراش مجسمهها خام و ساده است. در خرابههاي تلالعبيد، از آثار دورة اول تمدن
سومري، مجسمة كوچك مسيي به دستآمده كه گاو نري را نمايش ميدهد؛ گرچه گذشت زمان
آن را خراب كرده، هنوز اين مجسمه روح دارد و نشاط و نيروي گاو نر را بخوبي نمايش
ميدهد. در شهر اور، در گور ملكه شوب-اد، سر گاوي از نقره يافتهاند كه شاهكار
هنري به شمار ميرود و نشان ميدهد كه هنر سومري تا چه اندازه ترقي داشته است،
گرچه دست تصرف روزگار نيز در اين مجسمه كار خود را كرده و چنان نيست كه ما امروز
بتوانيم اين اثر هنري را در مقامي كه شايستة آن است قرار دهيم. نقوش برجستة معدودي
كه از آن زمان برجاي مانده مؤيد اين نظر ماست، و جاي شك باقي نميماند كه هنر
سومري هنر پيشرفتهاي بوده است. خشونت و درشتي هنر سومري در «لوحة كركسان»، كه به
وسيلة ائاناتوم، شاه لاگاش، برپا شده، و استوانة سنگ سماقي ايبنيشار، و تصاوير
كاريكاتوري (براستي كاريكاتوري به معني كلمه) نمايندة اور-نينا، و مخصوصاً «لوحة
پيروزي»، كه به وسيلة نرمسين نصب شده، بخوبي آشكار است؛ ولي، در همة اين صورتها،
جانداري نيرومندي در نقاشي و حجاري ملاحظه ميشود، و هيچ شكي باقي نميماند كه هنر
سومري هنر جواني بوده كه در راه ترقي پيش ميرفته است. دربارة صناعت كوزهگري به اين روشني و آساني نميتوان حكم كرد.
شايد علت آن باشد كه دست روزگار در آثار سفالين تصرف فراوان كرده و چيزي از اين
صناعت براي ما باقي نگذاشته است تا بتوانيم از آن رو حكم صحيحي بدهيم. ممكن است در
نزد آن مردم كارهايي سفالي وجود داشته كه از لحاظ اتقان در عمل، از ظروف مرمر به
دست آمده در خرابههاي اريدو كمتر نبوده باشد؛ ولي بيشتر ظرفهاي سفالي سومري-
اگرچه چرخ كوزهگري هم در ساختن آنها به كار ميرفته- ظروف سادة گلي بوده، كه هرگز
به پاي گلدانهاي عيلامي نميرسيده است. زرگري و جواهرسازي صنعت پيشرفتهاي بوده؛
دليل اين مطلب ظرفهاي زريني است كه در گورستانهاي اور از 4000 سال قبل از ميلاد به
دست آمده، كه به بهترين صورت صيقل و پرداخت شده و از ذوق هنري بلندي حكايت ميكند.
گلدان سيمين انتمنو، كه اكنون در موزة لوور است و به اندازة مجسمة گودآ بزرگي
وضخامت دارد، در عين حال، مشتمل بر كندهكاريهاي ظريفي از اشكال جانوران است.
زيباترين كار هنريي كه از آن زمان به دست آمده دستة خنجر زرين مرصع به فيروزه و
لاجورد است كه حكاكي و كندهكاري بسيار ظريفي دارد و از اكتشافات اور به دست آمده
است؛ اگر حق داشته باشيم تا از روي عكسي كه از اين شاهكار هنري برداشته شده قضاوت كنيم، بايد
بگوييم كه صورت هنري در آن زمان به سرحد كمال رسيده بوده است. از خرابههاي سومري عدة
زيادي مهرهاي استوانهاي به دست آمده كه با سنگ يا فلز گرانبها ساخته شده و در
آنها، بر روي سطوحي كه از شش سانتيمتر مربع تجاوز نميكند، نقشهاي بسيار زيبايي
كندهاند. چنان به نظر ميرسد كه سومريان اين مهرها را به جاي امضايي كه ما امروز
ميكنيم به كار ميبردهاند؛ همة اينها دليل بر آن است كه، در آن ازمنه، زندگي و
اخلاق به اندازهاي مترقي و لطيف بوده كه با تصور حقيري كه ما از پيشرفت پيوستة
نوع بشر، از روزگاران سراسر
بدبختي بسيار دور تا زمان حاضر- كه خيال ميكنيم تمدن به منتها درجة كمال رسيده!-
داريم، به هيچ وجه سازگار در نميآيد. تمدن سومري را ميتوان در تناقضي كه ميان سفالهاي خام ساده و زينتآلاتي
كه به نهايت درجة زيبايي و اتقان رسيده خلاصه كرد، و گفت كه اين تمدن آميختهاي از
چيزهاي سادة اوليه و شاهكارهاي درخشاني بوده كه گاه به گاه صورت ميگرفته است. در
اين سرزمين- تا آنجا كه علم ما در زمان حاضر به آن آگاهي دارد- نخستين حكومت و
امپراطوري به دست انسان تأسيس شده؛ همچنين نخستين سازمان آبياري، نخستين بار
استفاده از سيم و زر براي ارزيابي كالا، نخستين قراردادهاي بازرگاني، نخستين
سازمان اعتبار معاملاتي، نخستين كتاب قانون، نخستين بار استفادة وسيع از خطنويسي،
نخستين بار گفتگوي از داستان آفرينش و طوفان، نخستين مدرسهها و كتابخانهها،
نخستين ادبيات و شعر، نخستين آرايهها و جواهرآلات، نخستين حجاري و نقش برجسته،
نخستين كاخها و معابد، نخستين بار استفادة از فلزات در تزيين، و نخستين طاقها و
قوسها و گنبدهاي ساختماني در جهان پيدا شده است. نيز در همين سومر است كه براي
اولين بار، آن گونه كه تاريخ نشان ميدهد، پارهاي از زشتيهاي تمدن، از قبيل بردگي
و استبداد و چيرگي كاهنان بر مردم و جنگهاي استعماري، به شكل وسيع ديده ميشود.
شكل زندگي در سومر متنوع و عالي و پرفعاليت و بسيار مفصل و پيچيده بود. در
همانجاست كه، از اختلافات طبيعي ميان مردم، يك نوع زندگي تازة قرين آرامش و
فراواني و آسايش، براي نيرومندان، و زندگي ديگري، سراسر بدبختي و كار پيوسته، براي
ديگر مردم نتيجه شده است. پاية هزاران اختلافي كه در تاريخ جهان روي داده در همين
سرزمين گذاشته شده.
معماري – مجسمهسازي در دورههاي سلطنت
قديم و ميانه و امپراطوري وسائيسي – نقش برجسته – نقاشي – هنرهاي كوچك – موسيقي –
هنرمندان بزرگترين عامل تمدن مصري قديم همان عامل و عنصر هنر است. در اين سرزمين، در زماني كه بايد
گفت تازه تمدن آغاز ميشده، هنر نيرومند و رسيدهاي را مشاهده ميكنيم كه بر هنر
تمام ملتها برتري دارد و جز هنر يونان، هيچ هنر ديگري به پاية آن نرسيده است. دور
افتادگي و حالت صلح و سلمي كه مصر، در آغاز كار، در آن به سر ميبرد و ماية تجملپرستي
ميشد، و پس از آن، غنايم فراوان ستمگري و چنگ، كه در عهد تحوطمس دوم رامسس دوم به
دست مردم اين كشور ميرسيد، فرصت آن را فراهم ساخت كه بناهاي عظيم بسازند و مجسمههاي
سرشار از نيرومندي بتراشند، در هنرهاي كوچك بيشمار ديگري مهارت پيدا كنند، و در
اين كارها، در آن زمان دور، تقريباً به سر حد كمال برسند. چون انسان به محصولات
هنري مصر قديم نظر كند، حيران ميماند و نميداند چگونه ميتواند نظرياتي را كه
محققان دربارة ترقي و پيشرفت وضع كردهاند بپذيرد. معماري با شكوهترين هنرهاي باستاني است، چه در آن مراعات دوام و
عظمت و، در عين حال، زيبايي و كارآمدي شده، و اين عناصر بخوبي با يكديگر هماهنگ
درآمده است. اين هنر از كار سادة آراستن گورهاو نقش كردن ديوارهاي خارجي خانهها
آغاز كرده است بيشتر خانهها را با خشت ميساختند، و در پارهاي از جاهاي آن،
كارهاي سادة چوبي ديده ميشد (مانند پنجرههاي شبكهاي ژاپني، يا درهاي منبتشده)،
و سقف آن را از چوب نخل، كه نرم و با مقاومت است، تهيه ميكردند. معمولا خانه را
حياطي محصور شده با ديوارها احاطه ميكرد؛ از آن با پلكاني به بام خانه بالا ميرفتند،
و از آنجا ساكنان خانه به اطاقهاي خود در ميآمدند. توانگران در اطراف خانة خود
باغهاي آراستهاي ترتيب ميدادند. در شهرها براي مردم فقير باغهاي عمومي وجود
داشت؛ كمتر خانهاي بود كه در آن گلي ديده نشود. ديوارهاي خانه را از داخل با
حصيرهاي رنگين ميآراستند؛ اگر صاحب خانه ميتوانست،كف اطاقها را با گليم و قالي
مفروش ميكرد. مردم، بيش از آنكه برروي صندلي و چارپايه بنشينند، بر روي فرش زندگي
ميكردند. مصريان قديم، ماند ژاپنيان امروز، هنگام صرف غذا در كنار ميزهايي به
بلندي پانزده سانتيمتر، چهار زانو، بر روي زمين مينشستند و، مانند شكسپير، با دست
غذا ميخوردند. چون دورة امپراطوري فرا رسيد و بهاي غلام و كنيز ارزان شد، مردم
طبقات اول برصندليهاي بلند بالشدار مينشستند و بردگان ظرفهاي غذا را، يكي پس از
ديگري، هنگام صرف طعام در برابر آنان بر روي ميز قرار ميدادند. سنگ ساختمان گرانبهاتر از آن بود كه بتوانند در خانههاي معمولي
به كار دارند؛ به همين جهت عنوان تجملي داشت و مخصوص كاهنان و شاهان بود. حتي
اشراف مملكت، با كمال خودپسنديي كه داشتند، قسمت بزرگتر دارايي و نيكوترين مواد
ساختماني را به معابد اختصاص ميدادند؛ به همين جهت است كه كاخهايي كه بر نيل مشرف
بوده، و در زمان آمنحوتپ سوم تقريباً در هر كيلومتري از ساحل نيل يكي از آنها ديده
ميشده، همه از ميان رفته و اثري از آنها برجاي نمانده؛ در صورتي كه جايگاههاي
خدايان و آرامگاههاي مردگان تا زمان ما باقي مانده است. چون روزگار سلسلة دوازدهم
رسيد، ديگر هرم شكل مورد پسند براي دفن اموات به شمار نميرفت؛ به همين جهت
خنومحوتپ (در حدود 180 2 قم)، در محلي كه امروز «بنيحسن» نام دارد، شكلي آرامتر
از هرم براي گور خود انتخاب كرد و آن را به صورت مقبرة ستونداري در كنار نيل ساخت؛
از آن به بعد، اين گونه ساختمان قبر، در تپههاي كشيده شده برطرف غربي نيل هزاران
شكل گوناگون پيدا كرد. از آخر دورة اهرام، تا آنگاه كه معبد حاتحور در نزديكي
دندرة ساخته شد، يعني در طول مدت سه هزار سال، شنهاي مصر ناظر آن اندازه
ساختمانهاي مختلف بوده است كه هيچ يك از تمدنهاي ديگر نتوانسته است از آن حد
درگذرد. در كرنك و الاقصر جنگلي از ستونها ديده ميشود كه به فرمان تحوطمس
اول و تحوطمس سوم و آمنحوتپ سوم و ستي اول و رامسس دوم، و ديگر سلاطين سلسلههاي
دوازدهم تا بيست و دوم، ساخته شده؛ در شهر حبو (حوالي 300 1 قم) كاخ وسيعي ساخته
شد، كه البته در شكوه و عظمت با كاخهاي سابق برابري نميكرد؛ بر روي ستونهاي همين
كاخ دهكدهاي عربي مدت چندين قرن است كه تكيه دارد؛ در آبيدوس (العربة) معبد ستي
اول را ساخته بودند، كه جز ويرانههاي عظيم و تيره و حزنانگيز چيزي از آن برجاي
نمانده است؛ در الفنتين معبد كوچك خنوم (در حدود 1400 قم) است «كه از حيث دقت و
شكوه حقيقتاً جنبة يوناني دارد؛» و در ديرالبحري تالار پرستوني است كه ملكه
حتشپسوت آن را بنا گذاشته؛ در نزديكي آن رامسئوم است، كه آن نيز جنگل ديگري است از
ستونها و مجسمههاي عظيم كه به دست مهندسان و بندگاني كه رامسس دوم به بيگاري
گرفته بود ساخته شده؛ در جزيرة فيله معبد زيباي ايسيس است (حوالي 240 قم) كه در
آن نقطه مهجور و غمگين به نظر ميرسد، چه، آبهاي مخزنآبآسوان پاية ستونهاي آن
را، كه از حيث ساختمان به سرحد كمال رسيده بود، پوشانيده است. اين بازماندههاي كم
و پراكنده تنها نمونههايي از آثار باستاني مصر است كه هنوز به درة نيل زيبايي ميبخشد؛
و خود اين خرابهها به صد زبان ميگويد كه ملت سازندة آنها چه نيرو و قدرتي داشته
است. شايد در اين كاخها، براي ساختن پايهها و ستونها، و نزديك به يكديگر گذاشتن
آنها براي جلوگيري از آفتابسوزان، افراط شده باشد، و نيز در آنها عدم تقارني كه
از مختصات خاور دور است و نقصان وحدت اسلوب ديده ميشود، و همچنين حرص و لع عجيب
بزرگي، كه از خصوصيات مردم اين روزگار نيز هست، در آن ساختمانها به نظر برسد. با
وجود اين، در همين بناهاست كه عظمت و جلال و فخامت و نيرومندي جلوهگر ميشود؛ در
همين جاست كه طاقها و دهانههاي قوسي وجود پيدا ميكند؛ اگر كم است از آن روست كه
نيازمندي به آنها زياد نبوده، ولي اصول ساختمان همين طاقها و قوسهاست كه به يونان
و روم و اروپاي جديد انتقال پيدا كرده است؛ در همين ساختمانها نقشهايي تزييني ديده
ميشود كه در سراسر تاريخ جهان، هيچ نقش ديگري برآنها برتري ندارد؛ ستونهاي
پاپيروسي شكل و نيلوفري شكل و ستونهاي به سبك «دوريك بدوي» و ستونهاي به صورت زن و
سرستونهاي به صورت حاتحور، يا به صورت درخت خرما، در همين آثار گرانبها ديده ميشود؛
در ميان اين آثار كاخهايي است كه پنجرههايي نزديك به سقف و درگاههايي باشكوه
دارد، كه استحكام و نيرومندي را، كه مؤثرترين عامل در فريبندگي و دلربايي آثار
معماري است، بخوبي آشكار ميسازد. مصريان، بدون شك، در تمام تاريخ بزرگترين بنايان
و سازندگان بودهاند. بعضي، بر آنچه گفتيم، اين را ميافزايند كه مصريان قديم در حجاري و
مجسمهسازي نيز بزرگتر و برتر از ديگران بودهاند. در آغاز تاريخ خود مجسمة
ابوالهول را ساختند، كه نمايندة صفات ابديت فرعوني از فراعنه- شايد خفرع- بوده
است. اين مجسمه، علاوه بر آنكه نمايندة قوت و بزرگي است، خصال و شخصيت را نيز
نمايش ميدهد. گرچه گلولة سلاحهاي ممالك مصر بيني مجسمه را از بين برده و ريشهاي
آن را تراشيده است، ولي آثار و وجنات درشت و نيرومند آن، به بهترين صورت، از قوت و
مهابت و آرايش و پختگي اين فرعون حكايت ميكند؛ و همة اينها از صفاتي است كه در
كسي كه ميخواهد سلطنت كند بايد جمع باشد. بر صورت بيحركت اين مجسمه لبخند خفيفي
است كه از پنج هزار سال به اين طرف آن را ترك نكرده؛ چنان است كه گويي هنرمند
گمنامي كه آن را ساخته، يا پادشاهي كه اين مجسمه رمز و نمايندة اوست، آنچه را همة
انسانها دربارة انسان ادراك ميكنند، نيك دريافته بودند. اين هم يك تابلوي موناليزا است- تابلويي برسنگ. در تاريخ مجسمهسازي، هيچ چيز زيباتر از مجسمة خفرع نيست، كه از
سنگ ديوريت تراشيده شده و اكنون در موزة قاهره نگاهداري ميشود. اين مجسمه، كه به
روزگار پراكسيتلس، به اندازهاي كه اين شخص نسبت به ما قدمت دارد، خود، قدمت داشته
است، بيآنكه از دست زمانه آسيبي به آن رسيده باشد، پنجاه قرن را پشت سرگذاشته و
درست و سالم به دست ما افتاده است. اين پيكره، كه از سختترين سنگها ساخته شده، به
بهترين صورتي نيرومندي و اقتدار و سرسختي و شهامت و فهم و حساسيت شاه (يا هنرمند)
را در نظر ما مجسم ميسازد. در همان موزه، نزديك اين مجسمه، مجسمة كهنهتر ديگري
است از سنگ آهك، كه فرعون زوسر را با حالتي ترشرو نمايش ميدهد؛ كمي دورتر از آن،
راهنماي موزه با آتش زدن كبريتي شفافيت مجسمة مرمري زيباي منكورع را در مقابل ما
آشكار ميسازد. دو مجسمة شيخ البلد و مرد منشي، از لحاظ هنرمندي و كمال، همپاية
مجسمههاي سابق است. مجسمة مرد منشي به اشكال گوناگون به دست ما رسيده و مربوط به
زمانهايي است كه دربارة آنها اطلاع قطعي نداريم، ولي مهمترين آنها مجسمة منشي چهار
زانو نشستهاي است كه درموزة لوور نگاهداري ميشود. مجسمة شيخ البلد در حقيقت به
صورت شيخ نيست، بلكه مجسمة كارفرمايي است كه عصاي قدرت به دست دارد و در كارگران
نظارت ميكند؛ و چنان مينمايد كه در حال راه رفتن و نظارت در كار كارگران است و
به آنان فرمان ميدهد. ظاهراً نام صاحب اين مجسمه كعپيرو است، ولي كارگران مصري، كه آن را
از گورش در سقاره بيرون آوردند، از بس به كدخدا يا شيخ البلد قرية آنان شباهت
داشت، از روي خوشمزگي به آن نام شيخ البلد دادند و اين اسم براي اين مجسمه باقي
ماند. اين مجسمه، كه با چوب ساخته شده و قابل آن بوده است كه بپوسد و از ميان
برود، چنان است كه دست روزگار نتوانسته است هيئت تنومند و ساقهاي ستبر آن را فاسد
كند؛ بزرگي شكم اين مجسمه، درست نشان ميدهد كه مردم چيزدار و ملاك در همة تمدنها
از فراواني روزي و كمي كوشش و كار بهرهمند بودهاند؛ صورت گرد او نمايندة رضايت
خاطر مردي است كه قدر مقام خود را ميداند و به آن ميبالد. سر بيمو و دامن لباس
به حال خود رها شدة وي از آن حكايت دارد كه هنر مبتني بر نمايش واقعيت، در آن
زمان، به اندازهاي پيشرفته بوده كه توانسته است از زيربار تقليد آثار هنري كهن
شانه تهي كند و ديگر آنها را نمونه و سرمشق خود نشناسد؛ ولي در اين مجسمه يك سادگي
زيبا و انسانيت كاملي است كه سازندة آن، بدون كينه و تلخي و با كمال هنرمندي،
نمايش داده، و چيرهدستي وي بخوبي از آن نمايان است. ماسپرو در اين باره گفته است
كه: «اگر بنا بود نمايشگاهي از شاهكارهاي هنري تمام جهان برپا شود، من، به عنوان
نمونة عظمت هنر مصري، اين مجسمه را براي آن نمايشگاه انتخاب ميكردم.»- و آيا بهتر
نيست كه اين افتخار را به مجسمة خفرع اختصاص دهيم؟ اينها كه گفتيم مربوط به شاهكارهاي هنري دورة سلطنت قديم بود، ولي
از اينها گذشتهآثار هنري فراوان ديگري از آن دوره در دست است كه به اين پايه از
هنرمندي نميرسد؛ از آن جمله است دو مجسمة نشستة رع حوتپ و همسرش نوفريت؛ مجسمة پر
از نيروي رانوفر كاهن؛ و مجسمههاي شاه فيوپس و پسرش، كه از مفرغ ريخته شده؛
سرعقابي كه با طلا ساختهاند؛ و مجسمههاي مسخرهآميز مرد شيرگچي، و كوتولهاي به
نام كنمحوتپ، كه همه، جز يكي، در موزة قاهره موجود است، و همه بدون استثنا از
اخلاق و سجاياي صاحبان مجسمهها به زبان گويايي حكايت ميكند. اين مطلب درست است
كه آنچه قديمتر ساخته شده خشن است و صيقل تمام ندارد؛ بنابر شيوة عجيبي كه در تمام
طول تاريخ هنر مصر از آن پيروي شده، همة اين مجسمهها را از رو به رو ساختهاند و
چشم و صورت به طرف مقابل مينگرد، در صورتي كه دستها و پاها را از پهلو نشان دادهاند؛ ديگر اينكه در ساختن مجسمه به بدن
توجه چنداني نداشتند، و معمولا آن را به صورت نمونههاي خاص تقليدي كه با واقع
مطابقت نميكرد ميساختند- همة مجسمههاي زنان را جوان ميساختند و همة مجسمههاي
فراعنه را قوي هيكل و نيرومند نمايش ميدادند؛ نمايش خصوصيات فردي كه در نزد
مصريان به درجة عالي رسيده بود معمولا اختصاص به سرمجسمه داشت و در اين باره به تن
آن توجهي نميكردند. ولي، عليرغم جمود و يكنواختي كه از طرف كاهنان بر هنرهاي
نقاشي و مجسمهسازي و نقش برجستهسازي مصري تحميل شده بود، و همچون سنتي از اين
قراردادها پيروي ميكردند، عمق تفكر و نيرومندي و دقت در اجراي نقشه، و رنگ خاص و
شكل مخصوص نمايش خطوط، وصيقلي كه به كار ميرفت، جاي اين نقص را بخوبي پر ميكرد.
حقاً بايد گفت كه هنر مجسمهسازي در هيچ يك از نقاط جهان اين اندازه زنده و جاندار
نبوده است: مجسمة شيخ البلد سرشار از تسلط و اقتدار است؛ مجسمة زني كه گندم آسياب
ميكند، چنان است كه گويي با تمام حواس و عضلات خود به كار اشتغال دارد؛ با ديدن
مجسمة منشي به نظر ميرسد كه براستي دارد چيز مينويسد. اما دربارة هزاران مجسمة
عروسك مانندي كه در گورها ميگذاشتند تا به خدمت مردگان قيام كنند، بايد گفت كه
همه چنان ساخته شدهاند كه ظاهر جاندار آنها ما را، مانند مصريان ديندار آن
زمانهاي دور، به اين فكر مياندازد كه چون مردهاي اين اندازه خدم و حشم در اطراف
خود داشته باشد، هرگز ممكن نيست بدبخت بوده باشد. در مدت قرنهاي متوالي، مجسمهسازي مصري نتوانست چيزي كه قابل
مقايسه با آثار بازمانده از سلسههاي نخستين باشد، به يادگار باقي گذارد. چون غالب
مجسمهها را براي معابد يا مقابر ميساختند، در واقع تا حدزيادي دستوركار و هيئتي
كه بايد مجسمهساز از آن تقليد كند، از طرف كاهنان داده ميشد؛ جنبة محافظهكاري،
كه از اختصاصات دين است، هنر را تحتالشعاع خود قرار داد؛ كابوس تقليد، هنر را خفه
كرد و آن را به تقليد از قراردادها و رسوم خشك ناچار ساخت. چون شاهان نيرومند
سلسلة دوازدهم بر سركار آمدند، روح دنيايي غيرديني دوباره در هنردميده شد؛ و هنر،
رفتهرفته، نيرومندي باستاني خود را بازيافت؛ هنرمندان، در مهارت سازندگي، خود از
پيشينيان نيز جلوتر رفتند. سرآمنمحت سوم، كه از سنگ ديوريت سياه تراشيده شده، از
همان نظر اول نشان ميدهد كه رستاخيزي در اخلاق و هنر پيدا شده است. ما، در برابر
اين سر، صلابت و مهابت اين پادشاه مقتدر را احساس ميكنيم، و در عين حال متوجه ميشويم
كه سازندة آن صاحب احساسات هنري فراوان بوده است. مجسمة بسيار بزرگ سنوسرت سوم
داراي سر وصورتي است كه، از لحاظ فكري كه در ساختن آن به كار رفته و قدرتي كه اين
فكر را عملي كرده، از هيچ اثر ديگر در تمام تاريخ مجسمهسازي كمي ندارد. مجسمة
شكستة تنة تابدار سنوسرت اول، در موزة قاهره، از هر حيث با تنة تابدار هركول موزة
لوور قابل مقايسه است. مجسمههاي جانوران، در هر يك از دورههاي تاريخ مصر، فراوان
ساخته شده و همه روحدار و زنده است؛ از آن جمله است مجسمة موشي كه در حال جويدن
فندقي است؛بوزينهاي كه مجذوب نواختن چنگي است؛ و خارپشتي كه در ميان خارهاي او
يكي هم نيست كه افراشته نباشد. در آن زمان كه شاهان چوپان برسر كار آمدند، تقريباً
در مدت سه قرن، هنر مصري خاموش شد و اثري از هستي آن برجاي نماند. در دوران حكمراني حتشپسوت و تحوطمس و آمنحوتپها و رامسسها، رستاخيز
دومي براي هنر در سواحل نيل حاصل شد. ثروتي كه از سورية تسخير شده به مصر ميرسيد
و به كاخهاي فراعنه و معابد سرازير ميشد، از همين دو راه، براي پرورش و تغذي هنر
به كار ميافتاد. مجسمههاي كوهپيكر تحوطمس سوم و رامسس دوم سر به آسمان ميساييد؛
همه جاي معابد را مجسمههاي گوناگون پر ميكرد؛ به دست ملتي كه مست بادة فتح و
پيروزي بود و چنان ميپنداشت كه بر همة عالم تسلط يافته است، شاهكار هنري فراوان و
بيسابقهاي ساخته ميشد. از جمله كارهاي اين دوره است: مجسمة نيمتنة ملكة بزرگ
مصر، كه زينتبخش موزة هنري نيويورك است و از سنگ خارا ساخته شده؛ مجسمة بازالتي
تحوطمس سوم، در موزة قاهره؛ مجسمههاي ابوالهول، ساخته شده در دورة آمنحوتپ سوم،
كه در موزة لندن حفظ ميشود؛ مجسمة نشستة اخناتون، در موزة لوور، كه از سنگ آهكي
تراشيده شده؛ مجسمة خارايي رامسس دوم، موجود در شهر تورن؛ مجسمة به زانو درآمدة همين فرعون، كه در
حال تقديم كردن قرباني به خدايان است؛ مجسمة گاو فكور ديرالبحري، كه به گفتة
ماسپرو «اگر از تمام آثار يوناني و رومي مشابه با آن برتر نباشد، لااقل با آنها
مساوي است»؛ و مجسمة دو شير آمنحوتپ سوم، كه راسكين آنها را از بهترين مجسمههاي
حيواني ميداند كه پيشينيان براي ما برجاي گذاشتهاند؛ مجسمههاي كوهپيكري كه به
وسيلة مجسمهسازان رامسس دوم، در نزديكي ابوسمبل، در تخته سنگي تراشيده شده؛ آثار
شگفتانگيزي كه در كارگاه مجسمهسازي تحوطمس، در تلالعمارنة، به دست آمده و در
ميان آنها نمونهاي گلچين از سر اخناتون ديده ميشود و بخوبي روح رازورانه و
شاعرانة آن شاه غمزده را نمايش ميدهد؛ و مجسمة نيمتنة نفرتيتي، زن شاه اخناتون،
كه با سنگ آهك ساخته شده، و سر اين ملكة زيبا كه از سنگ دج تراشيدهاند، و از آن
مجسمة ديگر عاليتر است. اين نمونهها، كه در همه جاي جهان پراكنده است، صورتي از
كارهاي مجمسهسازي ماهرانهاي را، كه دورة امپراطوري سرشار از آن بوده، در نظر
بيننده مجسم ميسازد. در ميان اين شاهكارها، روح فكاهه پسندي بخوبي نمايان است؛
هنرمندان شاد مصر قديم مجسمههاي مسخرهآميزي از انسان و جانوران برجاي گذاشتهاند؛
حتي شاهان و ملكهها را در عصر اخناتون تمثال شكن چنان ساختهاند كه تبسم و شوخ
طبعي از آنها نمايان است. پس از رامسس دوم، اين جلال و شكوه بسرعت رو به فسردن نهاد، و در
مدت چند قرن پس از اين فرعون، هنرمندان تنها به اين دلخوش بودند كه آثار و اشكال
قديم را تقليد و تكرار كنند. در دورة شاهان سائيس، دوباره، هنر در آن كوشيد كه از
جا برخيزد و به سادگي و اخلاص هنرمندان بزرگ دورة سلطنت قديم بازگردد. پيكرتراشان،
با كمال قدرت و شجاعت، به سنگهاي سخت، همچون بازالت، برش، سرپانتين، و ديوريت حملهور
شدند و با آنها مجسمههاي واقعي زنده ساختند، كه از آن جمله است مجسمة مونتومي حيت
و سر بيموي شخص گمنامي كه از بازالت سبز ساخته شده و اكنون در كنار ديوارهاي موزة
دولتي برلين ديده ميشود. با مفرغ مجسمة زيباي خانمي به نام تكوسچت را ريختند.
دوباره هنرمندان به آشكار ساختن زيباييها و وجنات و حركات انسان و جانوران توجه
كردند و مجسمههاي خندهآوري از حيوانات غريب و عجيب و غلامان و خدايان ساختند؛ در
ميان آن آثار، سر بز و سر گربة معروفي است كه اكنون در موزة برلين نگاهداري ميشود.
پس از آنكه پارسيها مصر را گشودند، و معابد به تاراج رفت، فاتحة هنر مصري خوانده
شد. معماري و مجسمهسازي دو ركن اساسي هنر مصري است؛ اگر بنا باشد
فراواني محصول كار را نيز به حساب بياوريم، بايد بر اين دو هنر، فن نقش برجستهسازي
را نيز بيفراييم. هيچ يك از ملتهاي جهان نيست كه براي كندهكاري كردن تاريخ و
افسانههاي خود بر روي ديوارها به اندازة مصريان قديم كوشيده باشد. در نخستين
وهله، از تشابه خستگي آوري كه ميان داستانهاي نقش شده برسنگ موجود است، و از درهم
و برهمي تصاوير، و عدم رعايت تناسب و قواعد مناظر و مرايا دچار تعجب ميشويم؛ گاهي
نيز، كه ميخواستهاند به صورتي اين قواعد را رعايت كنند، چنان است كه چيزهاي دور
را بالاي چيزهاي نزديك نقش كردهاند. در يك نقش برجسته، فرعون بسيار بزرگ و دشمنان
او بسيار كوچك نقش شدهاند؛ در اين نقشها نيز، مانند مجسمهها، شخص از آن در شگفتي
ميافتد كه چشمهاي مجسمه يا نقش به او نگاه ميكند، در صورتي كه چانه يا بيني يا
پاهاي او به طرف ديگري متوجه است. ولي، در مقابل اين معايب، زيبايي عقاب و ماري كه
بر گور شاه ونفس نقش شده؛ نقشهاي شاه زوسر، بر سنگ آهكي هرم پلهدار سقاره؛ نقشهاي
چوبي شاهزاده هزيره، كه از گور وي در همين نقطه به دست آمده؛ و تصوير مرد مجروحي
از اهالي نوبه، كه بر گوري از گورهاي سلسلة پنجم در ابوصير نقش شده و بخوبي پيچ و
تاب عضلات بدن شخصي را كه گرفتار درد و رنج فراوان است نمايش ميدهد؛ همه، از
چيزهايي است كه ما را به تحسين وا ميدارد. در پايان، ناچار از آن ميشويم كه با
كمال صبر و حوصله به تأمل در آن نقشهاي طولانيي بپردازيم كه به ما نشان ميدهد
چگونه تحوطمس سوم و رامسس دوم، در جنگهاي خود، بر هر چه در سرراهشان ميآمد غالب
ميشدند؛ به زيبايي نقشهاي برجستهاي كه براي ستي اول در عربة و كرنك حفر شده
متوجه ميشويم و كمال و جلال آنها را در مييابيم؛ با اشتياق و شادي، به تماشاي
نقشهاي برجستة ديوارهاي معبد ملكه حتشپسوت در دير البحري ميپردازيم كه، بنابر
روايات، داستان هيئت اعزاميي را مجسم ميسازد كه وي به سرزمين مجهول پونت (كه شايد
همان بلاد سومالي باشد) فرستاده بود. در اين نقشها كشتيهاي درازي را ميبينيم كه،
با شراع كشيده و پاروهاي پشت سرهم قرار گرفته، در ميان پابرسران، سختپوستان، و
ديگر جانوران دريايي، رو به جنوب در حركت هستند؛ در قسمت ديگر، نقش كشتيها را ميبينيم
كه به كرانههاي سرزمين پونت رسيدهاند و مردم و شاهشان به استقبال آنها شتافتهاند
و حالت تعجب و ترسي از چهرههاي آنان نمايان است. جاشوان را ميبينيم كه هزاران
بسته از تحفهها و چيزهاي لذيذ محلي را با خود به كشتي ميآورند. نداي بيم دهندة
كارگر پونتي را چنين ميخوانيم كه: «بپرهيز از آنكه پايت را به اينجا بگذاري،
برحذر باش!» آنگاه، در اين نقشها، همراه كشتيهايي (كه به گفتة همان نقش) «تحفههاي
سرزمين پونت، از طلا و چوبهاي گوناگون و سورمه و بوزينه و سگ و پوست پلنگ مالامال
است… و هرگز، از آغاز عالم، اين اندازه چيز براي شاهي از شاهان جهان نياوردهاند»،به
طرف شمال باز ميگرديم؛ كشتيها ترعة بزرگ ميان درياي سرخ و نيل را طي ميكنند و
آنگاه در حوضهاي كنار شهر طيوه لنگر مياندازند و آنچه دارند، در برابر پاهاي
ملكه، بر زمين خالي ميكنند. پس از آن، به صورتي كه ميرساند مدت زماني از خالي
كردن كشتيها گذشته، در نقشها چنان ميبينيم كه كالاهاي وارد شده همة سرزمين مصر را
آراسته است، و در هر جا اسباب زينت ساخته شده از عاج و طلا و جعبههاي عطر و
روغنهاي آرايشي و دندانهاي فيل و پوست جانوران ديده ميشود، و درختاني كه از
سرزمين پونت آوردهاند چنان با خاك مصر خوگرفته و بزرگ و تناور شدهاند كه گويي در
مرز و بوم خود قرار دارند، و چنان پرشاخ و برگند كه گاوان در ساية آنها آرميدهاند.
اين نقش برجسته، بدون شك، از بزرگترين نقشهاي تاريخ هنر است. ساختن نقش برجسته حدفاصل ميان مجسمهسازي و نقاشي است. در مصر، جز
در دورة بطالسه و در تحتتأثير يونان، نقاشي هرگز به پاية يك هنر مستقل نرسيد،
بلكه هميشه از آن به عنوان دستيار معماري و مجسمهسازي و كندهكاري استفاده ميشد؛
به اين معني كه كار نقاش فقط آن بوده است كه آنچه را قلم مجسمهساز تراشيده، رنگين
كند. ولي، با وجود آنكه نقاشي منزلت دست دومي داشته، در همه جا اثر آن ديده ميشود.
بيشتر مجسمهها را رنگ ميزدندو همة سطوح را رنگآميزي ميكردند. چون نقاشي و مواد
رنگي از گذشت زمان زود متأثر ميشده، آن مقاومت فني معماري و حجاري را نداشته، به
طوري كه از نقاشيهاي رنگين دورة سلطنت قديم، جز صورت زيبايي از ششغاز كه از گوري
در مدوم بيرون آورده شده، چيزي در دست نداريم. ولي از همين يك اثر ميتوان حكم كرد
كه هنر نقاشي نيز، در دورة سلسلههاي اول، تا حد زيادي به كمال نزديك بوده است.
چون به دورة سلطنت ميانه ميرسيم، نقاشيهاي آبرنگي در گورهاي امني و خنومحوتپ، در بنيحسن،
مييابيم كه، از لحاظ تزيين آن در گور، ماية شادي بيننده ميشود؛ نيز نقاشي معروف
به آهوان و دهقانان. و تصوير گربهاي در كمين شكار خود. از بهترين نمونههاي اين
هنر به شمار ميروند؛ در اينجا نيز هنرمند به عنصر اساسي كار خود توجه داشته و
حركت و جانداري را به بهترين صورت نمايش داده است. در دورة امپراطوري، گورها پر
ازتصاوير رنگين شد. هنرمند مصري توانست همة رنگهاي رنگينكمان را بسازد، و در صدد
آن برآمد تا مهارت خود را در رنگآميزي آشكار كند. نقاش مصري ميكوشيد تا، بر روي
ديوارها و سقفهاي خانهها و معابد و كاخها و دخمهها، تصوير زندگي پر از فعاليت و
حرارت مزارع آفتابگير را رسم كند، و بر آن مرغاني را كه در هوا ميپرند، و ماهياني
را كه در آب شنا ميكنند، و جانوراني را كه در مردابها به سر ميبرند نمايش دهد.
زمين را چنان نقاشي ميكرد كه گويي آبگيري است، و سقف را چنان ميآراست كه، در
زيبايي و شكوه، با آسمان و ستارگان آن دم از همسري ميزد؛ همة اين صورتها را در
چهارچوبهاي از اشكال هندسي، يا تزييناتي مركب شده از ساقه و برگ قرار ميداد و،
به اين ترتيب، از نقشهاي ساده گرفته تا نقشهاي پرطول و تفصيل و دلفريب فراهم ميآورد.
نقاشي دختر رقاص، كه سرشار از نيروي ابتكار و روح هنري است، شكار مرغ در قايق، و
تصوير نقاشي شده با گل اخرايي كه دختر برهنة نرم استخواني را ميان نوازندگان در
گور تحت در طيوه نمايش ميدهد نمونههاي برجستة نقاشيهاي فراواني است كه قبرهاي
مصريان را ميآراسته است. در اينجا نيز، همان گونه كه در نقشهاي برجسته ديديم،
خطوط و مفردات نقاشي زيبا ولي، از حيث تركيب، ضعيف است. اشخاصي كه در يك عمل يا يك
منظره شركت دارند- و ما اكنون آنها را مخلوط با يكديگر ترسيم ميكنيم- در نمايشهاي
قديم مصري پراكنده و يكي پس از ديگري نمايش داده ميشد. در اينجا نيز نقاش، به جاي
مراعات قواعد مناظر و مرايا، چنان ترجيح ميداده است كه بعضي از قسمتهاي تصوير را
بالاي بعضي ديگر قرار دهد. در آن زمان، جمودي كه از پايبند بودن به شكل خاص
صورتسازي و مراعات سنن و تقاليد قديم در مجسمهسازي وجودداشت، بر نقاشي حكومت ميكرد؛
به همين جهت جانداري و واقعبيني و شوخي، كه بعدها از مشخصات فن پيكرتراشي مصر ميشود،
وجود ندارد. با وجود اين، در تمام نقاشيها، طراوت مفهومات، و رواني در رسم خطوط و
اجرا كردن نقشه، و وفاداري در نشان دادن زندگي و حركات طبيعي، و فراواني رنگ و
زينت، كه ماية شادي خاطر ميشود، وجود دارد كه پردة نقاشي را ماية نوازش چشم و جان
ميسازد. خلاصة مطلب آنكه، هنر نقاشي مصر- با وجود معايبي كه دارد- جز در دورة
سلسلههاي ميانة چين، نظيري در تمدنهاي شرقي ندارد. هنرهاي كوچك در مصر بزرگترين قسمت هنر را تشكيل ميداد. مهارت و
نيرويي كه سبب ساخته شدن كرنك و اهرام شده، و معابد را از آنهمه مجسمه پر كرده، به
آراستن داخل خانهها و زينت دادن بدن و فراهم آوردن تمام وسايل لذت و آرايش و تجمل
زندگي نيز پرداخته است؛ بافندگان مصري فرشها و پارچههاي گلابتوندار، براي زينت
ديوارها، و پشتيها و بالشهايي چنان ظريف و لطيف ميبافتند كه ماية حيرت است؛ همان
نقشهاي ابتكاري مصر است كه به سوريه انتقال يافته و در اين زمان ماية شهرت زريهاي
دمشقي شده است. چيزهايي كه از قبر توتعنخآمون به دست آمده نشان ميدهد كه اثاثة
مصريان قديم چه تنوع و فراواني شگفتانگيزي داشته، و صيقلي كه به هر قسمت از
ساختمان اثاثه ميدادهاند تا چه حد بوده است؛ در ميان آن آثار، صندليهاي مرصع به
سيم و زر، و تختخوابهايي با نقش و نگار و طرز ساخت بديع، جعبههاي جواهر و جعبههاي
اسباب آرايش بسيار ظريف، و گلدانهايي كه فقط گلدانهاي ساخت چين توانسته است برتري
خود را بر آنها حفظ كند ديده ميشود. بر ميزهاي خوراكخوري آن زمان ظرفهاي گرانبهاي
طلا و نقره و مفرغ و جامهاي بلور و بشقابهاي درخشندهاي از سنگ ديوريت وجود داشت
كه، از شدت ظرافت و شفافي، نور از آنها عبور ميكرد. ظرفهاي مرمرين موجود در ميان
مخلفات توتعنخآمون، و كاسههايي به صورت گل نيلوفر، و جامهاي شرابي كه در ويرانههاي
خانة آمنحوتپ سوم در طيوه به دست آمده، بخوبي نشان ميدهد كه فن ساختن بدل چيني تا
چه حد پيشرفت داشته است. آخرين چيزي كه در اين باره ميگوييم در باب جواهرات دولت
ميانه و دولت جديد است، چه در اين دو دوره آن اندازه زيورهاي گرانبها فراوان بوده
است كه، از لحاظ زيبايي صورت و دقت در ساخت، چيزي برتر از آن به تصور در نميآيد.
در ضمن مجموعههاي باقيماندة از آن زمان، گردنبندها، تاجها، انگشتريها، دستبندها،
آينهها، گلهاي سينه، زنجيرها، و مدالهايي ديده ميشود كه از طلا، نقره، عقيق،
فلدسپات، لاجورد، آمتيست، و ساير انواع سنگهاي گرانبها ساخته شده. توانگران مصري،
مانند توانگران ژاپني، به اين شاد بودند كه در اطرافشان خرده ريزهاي هنري فراوان
باشد؛ حتي يك تكة كوچك عاج موجود در صندوق جواهر آنان نبود كه با كمال دقت و ظرافت
تراش نخورده باشد. لباس ساده ميپوشيدند، ولي بسيار خوشگذران بودند و، به محض
اينكه كار روزانهشان تمام ميشد، از نواي روحبخش عود و چنگ و زنگ و ناي بهرهمند
ميشدند. معابد و كاخها، براي خود، گروه نوازندگان و همسرايان مخصوص داشتند؛ يكي
از كارمندان قصر شاهي، به نام «سرپرستآواز»، كارش آن بود كه كار خوانندگان و
نوازندگاني را كه براي تفريح خاطر شاه به كار مشغول ميشدند منظم كند. دليلي بر آن
نيست كه علامتهاي موسيقي در مصر وجود داشته است، ولي اين خود ممكن است ناشي از آن
باشد كه هنوز همة آثار مصر قديم از زير خاك بيرون نيامده است. سنفرونوفر و رمري-
پتاح دو خوانندة نابغة زمان خود و به منزلة كاروزو و د رسكي آن عصر بودند؛ ما، از خلال قرنهاي دراز،
بانگ ايشان را ميشنويم كه برخود ميبالند و از اينكه «توانستهاند با آواز
روحنواز خود خاطر شاه را شاد كنند» افتخار ميكنند. اين يك امر استثنايي است كه نام اين دو هنرمند به ما رسيده است، از
آن جهت كه هنرمنداني كه با كوششهاي فراوان خود نام شاهزادگان و كاهنان و شاهان يا
خاطرة ايشان را جاوداني ساختهاند هرگز وسيلهاي در اختيار نداشتهاند تا بتوانند
خاطرهاي از خود براي آيندگان باقي گذارند؛ از اين قبيل است نامهاي پارهاي از
هنرمندان ديگر كه به ما رسيده، همچون: ايمحوتپ، معمار و مهندس افسانهاي دورة
زوسر؛ اينني، نقشهكش بناهاي بزرگي همچون معبد ديرالبحري براي تحوطمس اول؛ پويمر و
حپوسنب و سنموت، كه بناهاي عظيمي براي ملكه حتشپسوت ساختهاند؛
تحوطمس مجسمهساز، كه در ضمن بازماندههاي كارگاه وي شاهكارهاي فراواني به دست
آمده؛ و بك، مجسمهساز مغروري كه گفته است اگر وي نبود، نامي از اخناتون در زمانه باقي نميماند.
آمنحوتپسوم مهندس و معماري به نام آمنحوتپ پسر حاپو داشت، و آن شاه تقريباً اموال
بيحسابي در اختيار اين هنرمند گذاشته بود؛ اين هنرمند خوشاقبال چنان نامآور شد
كه بعدها مصريان او را ميپرستيدند و يكي از خدايان ميشمردند. با همة اين احوال،
هنرمندان در گمنامي و فقر به سر ميبردند و، در نزد كاهنان و بزرگاني كه به خدمت
آنان برخاسته بودند، منزلتي بيش از صنعتگران عادي نداشتند. دين و ثروت مصر، براي ايجاد هنر و پروراندن آن، دست به دست يكديگر
داده بودند؛ همين دين، در آن هنگام كه قدرت و نفوذ مصر از ميان رفت، در برانداختن
هنر مصري سهمي بسزا داشت. دين، براي هنرمندان، موضوع الهام و محرك فكري فراهم ميآورد،
ولي آن اندازه قيد و بند به دست و پاي آنان ميگذاشت كه هنر، ناچار، بايستي پيوسته
به معبد بستگي داشته باشد؛ به همين جهت است كه چون دين خالص از ميان هنرمندان رخت
بربست، هنرهايي كه با دين تغذيه ميشد نيز از ميان رفت. اين داستان اندوهناكي است
كه در هر مدنيتي كه روح آن از عقيده و ايمان ريشه ميگيرد تكرار ميشود، و بندرت
اتفاق ميافتد كه اين روح پس از پيدايش فلسفه از جا نرود.
|
About![]()
Home
|